طلا را به وسيله آتش
زن را به وسيله طلا
و مرد را به وسيله زن امتحان کنيد.
روزي يک مرد روحاني با خداوند مکالمه اي داشت:
'خـداوندا! دوست دارم بــدانم جـهنم چـه شکـلي است؟ '
خـداوند او را به سمت دو در هـدايت کرد و يـکي از آنـها را بـاز کرد، مـرد نـگاهي به داخـل انـداخـت، درست در وسط اتـاق يک مـيز گـرد بـزرگ وجـود داشـت که روي آن يـک ظـرف خـورش بـود، کـه آنـقدر بوي خوبي داشت که دهـانش آب افـتاد، افـرادي که دور مـيز نشسته بـودند بسيار لاغـر مـردني و مـريض حـال بودند، به نظر قـحطي زده مي آمـدند، آنـها در دست خـود قـاشق هـايي با دسته بسـيار بـلند داشتند.
اما از آن جـايي که ايـن دسته ها از بـازوهـايشان بـلند تــر بود، نـمي تــوانستند دستشان را بــرگــردانند و قــاشق را در دهـان خــود فــرو بــبرند.
بـرگ در انـتـهاي زوال مي افـتد و ميـوه در اوج کـمال،
بنـگـر که چـگونه مي افـتي : چـون برگـي زرد يا سيـبـي سرخ
خدايا!
انديشه و احساس مرا در سطحي پايين ميار که زرنگي هاي حقير و پستي هاي نکبت بار و پليدِ « شبه آدم هاي اندک » را متوجه شوم
چه! دوست تر مي دارم « بزرگواري گول خور » باشم تا همچون اينان « کوچکواري گول زن »
ترجیح می دهم روی موتور سیکلتم باشم و به خدا فکر کنم تا اینکه در کلیسا باشم و به موتور سیکلتم .
کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم که از همه تهوع آورتر بود اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم .
من در گذشته خیلی از وقتمو صرف کسانی کردم که دوستشون داشتم و خواستم
به همه ی اونا ثابت کنم که توانایی های خیلی زیادی دارند ،
اما همه ی اونا وقتی با تشویق ها و حمایت های من به جایی رسیدند ،
گذشته رو فراموش کردند و احساس کردند کسی شایسته تر از من در انتظارشونه!
و رابطه به پایان خودش میرسید و فقط این من بودم که احساس خستگی می کردم.
انسان ها در دو صورت یکدیگر را ترک می کنند:
۱.احساس کنند یک نفر دوستشون نداره
2. احساس کنند یک نفر خیلی دوستشون داره .
بسیار دَم زدن از خویش راهی است برای نهفتن خویش.
روز اول خیلی اتفاقی دیدمت٬
روز دوم الکی الکی چشمام به چشمات افتاد٬
هفته ی بعد دزدکی بهت نگاه کردم٬
ماه بعد شانسی به دلم نشستی٬
و حالا سالهاست یواشکی دوست دارم.
تاریخ چیزی جز خاطرات انسانی نیست ٬ و اگر انسان خاطره نداشته باشد ٬ تا حد پست ترین جانوران سقوط می کند.
اين عشق نيست که دنيا را مي چرخاند، عشق چيزي است که چرخش آنرا ارزشمند مي کند.
انسان موجودي است بين دو بي نهايت :
بي نـهايـت لـجن و بي نـهـايت فـرشته
نـبـردهای زنـدگی همیـشه به نـفع قـوی تـرین ها و سریـع تـریـن هـا پـایـان نـمی پـذیرد. بـرد با کـسی است کـه بـردن را بـاور دارد.

تعالی ٬ عمل نیست ٬ بلکه نوعی عادت است. هر کاری را بیشتر انجام داده باشید ٬ بهتر انجام خواهید داد.


