تبليغاتX
.:. افـکار خوشمزه .:.

 

خانواده دکتر ارنست، رامکال، پرين، بچه هاي مدرسه والت، آن شرلي، سارا (پرنسس) کوچولو، بنر، نيک و نيکو، لوسي و مهاجران، آنت و قصه هاي آلپ و حنا، دختري در مزرعه...

براي نوجوانان امروزي که وقت فراغتشان را بين وبگردي و تماشاي جديدترين فيلمهاي روز در شبکه هاي ماهواره اي مي گذرانند، دشوار است تصور کنند که بخش اعظم شخصيتهاي کارتوني که روياهاي کودکان دهه شصت و اوايل هفتاد را شکل مي دادند، همگي از خط توليد يک شرکت ژاپني بيرون آمده بودند.

در دوران تحريم اقتصادي، جنگ و غرب ستيزي، شرکت ژاپني نيپون فرصت يافته بود تا با محصولات ارزانترش، بازار برنامه هاي کودکان را در تلويزيون ايران به انحصار خود در آورد. کودکان ايراني، داستانهاي مشهور غربي همچون تام ساير، هکلبري فين، دور دنيا در هشتاد روز، بابا لنگ دراز و حتي افسانه ايراني «سندباد بحري» را هم به روايت نسخه هاي ژاپني نيپون مي ديدند.

در کنار آنها، شماري از کارتونهاي غربي هم (که بازمانده از دوران پيش از انقلاب يا نخستين سالهاي پس از آن بودند و بسياري از آنها گرايش آموزشي داشتند) به سهم يک ساعته کودکان از  تلويزيوني راه مي يافتند که آکنده از اخبار و اعلاميه هاي جنگ بود

اين جيره روياهاي ارزان قيمت، روزي دو نوبت عرضه مي شد؛ صبحها براي دانش آموزاني که بعدازظهر به مدرسه مي رفتند و تکرارش در بعدازظهر براي کساني که صبح، سر صف و کلاس بوده اند.

این جانب به ياد مي آورد که گاهي هفته ها که «صبحي» بود، براي آنکه زودتر قسمت تازه کارتون محبوبش را ببيند، خود را به مريضي مي زد و به مدرسه نمي رفت تا خانه بماند و پاي تلويزيون بنشيند.

با گذشت نزديک به دو دهه، نويسندگان مجله زيگ زاگ، همزمان با روز جهاني کودک و تلويزيون، کارتونهاي محبوب دوران کودکي خود را برگزيده اند:

 

 

خانواده دکتر ارنست

نام اصلي: فلون در جزيره شگفت انگيز، بر اساس: خانواده سوئيسي رابينسون (يوهان داويد ويس -1812)، محصول: نيپون (ژاپن)- 1981، 50 قسمت 26 دقيقه اي

 

در اين نسخه کارتوني، فلون دختر 10 ساله و پرجنب و جوش خانواده، محور داستان است. پدر او، دکتر ارنست نامه اي از دوست انگليسي خود دريافت مي کند که حالا در استراليا اقامت دارد و از دکتر ارنست هم مي خواهد تا به او بپيوندد زيرا در اين سرزمين مهاجران، به شدت به پزشک نياز است. اعضاي خانواده، تصميم مي گيرند تا خانه قديمي خود در برن را ترک کنند و راهي سفر دريايي به سوي استراليا شوند اما سرانجام سرنوشت آنها را به صورت کشتي شکستگاني به ساحل اين جزيره مي رساند. خانواده دکتر ارنست تلاش مي کنند تا خود را با وضعيت تازه تطبيق دهند و با استفاده از منابع غني موجود در جزيره و بقاياي کشتي شکسته، زندگي را از نو سروسامان دهند. در اين ميان، سازندگان کارتون قصد داشته اند تا با روايت ماجراهاي فلون کنجکاو و پرشور، بر اهميت نقش خانواده و لذت زندگي در ميان طبيعت بکر تاکيد کنند..

 


پلنگ صورتي

 

خالق: فريتز فره لنگ، محصول: دو پاتي-فره لنگ و يونايتد آرتيستز (آمريکا) - 1963 تا حال حاضر، 124 قسمت رنگي، قالب کلاسيک: قطعه هاي شش دقيقه اي

شخصيت کارتوني پلنگ صورتي، ابتدا براي تيتراژ آغازين و پاياني فيلمي به همين نام (ساخته بليک ادواردز) طراحي شد. اما محبوبيتش چنان بالا گرفت که در تيتراژ همه فيلمهاي بعدي مجموعه پلنگ صورتي (به جز «تيري در تاريکي») حضور يافت و مجموعه اي از فيلمهاي کوتاه کارتوني بر محور همين شخصيت ساخته شد. تم به ياد ماندني موسيقي فيلم پلنگ صورتي که ساخته هنري مانچيني است، اين فيلمهاي کوتاه کارتوني را نيز همراهي مي کنند. کارتونهاي پلنگ صورتي با مايه هاي سوررئال و انتزاعي داستانش و حرکات پانتوميم وار شخصيت اصلي، تاثير چشمگير بر تحول و پيشرفت آثار انيميشن داشته و علاوه بر محبوبيت عام، مورد توجه و تحسين منتقدان هم قرار گرفته است. در اين فيلمهاي کوتاه، علاوه بر شخصيت اصلي، شخصيتهاي فرعي به يادماندني و مشهوري همچون بازرس، مورچه و مورچه خوار حضور مي يابند.


بامزي، قوي ترين و مهربان ترين خرس دنيا

 

خالق: رون آندرياسون، محصول: سوئد - 1966 تاکنون، چندين قسمت سياه و سفيد در دهه شصت و  هفت قسمت رنگي در اوايل دهه هفتاد ميلادي

بامزي، خرس قهوه اي مهرباني است که با خوردن کوزه اي از عسل  که مادربزرگش براي او تهيه مي کند، قدرت مي گيرد. دوستان نزديک بامزي، ليلي اسکات، يک خرگوش سفيد ترسو و اسکالمان (در انگليسي: پرفسور شل بک، در فارسي: شلمان) لاک پشت نابغه و مخترع هستند. داستان بامزي در طول چهار دهه دنبال شده و بسط يافته است تا جايي که امروز بامزي، چهار فرزند و ليلي اسکات يک فرزند دارد. شخصيت بامزي ابتدا در سال 1966 با مجموعه اي از فيلمهاي کوتاه تلويزيوني معرفي شد و همزمان به صورت کميک استريپ هفتگي در روزنامه به چاپ رسيد. اما از سال 1973 شخصيت بامزي که به سرعت به شهرت و محبوبيت رسيده بود، داراي مجله اختصاصي خود شد. مجله مصور بامزي، اهداف آموزشي دارد و در صفحات ويژه «مدرسه»، شخصيتهاي داستاني به خوانندگان درباره حيوانات، فرهنگهاي بيگانه، جهان و ساير موضوعات آموزش مي دهند. بامزي و دوستانش، اصول اخلاقي خود را دارند و به شدت عليه نژادپرستي، زورگويي و خشونت موضع مي گيرند.


بقیه در ادامه مطلب...


ادامه مطلب
Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄عـمومـی
کنفـو سیوس

کنفسیوس در ۵۵۱ پیش از میلاد در ایالت کوچک لو که امروزه بخشی از شهرستان جدید شاندونگ است متولد شد و در ۴۷۹ پیش از میلاد در گذشت. والدینش، که در زمان کودکی او زندگی را بدرود گفتند، او را کونگ - کویی نامیدند. کنفوسیوس از کلمهٔ لاتین کونگ فوزی، به معنای ((استاد بزرگ، کونگ)) گرفته شده است.

نخستین زندگی نامهٔ او ۳۷۵ سال پس از درگذشتش توسط سوماچیین، مورخ نامعتبر نوشته شد. در طول آن همه سال پس از در گذشت او، به واسطهٔ آن که فردی مشهور و برجسته و نیز حکیم بود، افسانه‌های بسیاری درباره‌اش ورد زبان‌ها بود و لذا سوماچیین در اطلاعاتی که دربارهٔ او کسب کرد، وارد شد.

بر اساس اسطورهای چینی تولد کنفوسیوس در زمان معینی توسط اشباح خبر داده شده بود. وی در قرن 6 ق. م متولد شد و در این دوران آیین بودایی؛ جاین و زرتشتی در جهان ظهور پیدا كرد. نقل شده است كه در هنگام تولد او تعدادی اژدها در غاری كه او متولد شد حافظ وی بودند. و بانوانی كه در حد فرشته بودند فضای غار را عطرآگین می‌كردند. گفته‌اند زمانی كه متولد شد پشتی شبیه اژدها لبی مانند گاو و دهانی مانند دریا داشت و اسم او (كونگ فوتزه = استاد دانشمند) بود. در هنگام تولد پدرش 70 سال داشت و در سن 3 سالگی او را از دست داد. مادرش او را به مدرسه فرستاد و در همان كودكی جایگاه آینده او مشخص شد. در نوجوانی موسیقی و تیراندازی را در حد استادی آموخت و 3 سال گیاه خواری كرد. در 19 سالگی ازدواج و در 23 سالگی زن خود را رها كرد. در 22 سالگی آموزگار شد و منزل خود را محل آموزش و تربیت شاگردانش كرد و از آنها شهریه‌ اندكی می‌گرفت. برنامه درسی او شامل تاریخ؛ شعر و آیین مردم داری بود. خودش نقل می‌كند كه شعر منش انسان را می‌سازد و موسیقی منش را كمال می‌دهد و تاریخ كل گذشته را مطرح می‌كند. و او می‌گفت كه من گذشته را مطرح می‌كنم.

وی می‌گوید: كسی كه مشتاق نباشد حقیقت را باز نمی‌كند و به یاری كسی كه نگران بیان نمودهای نباشد بر نمی‌خیزم. و برای كسی كه یك گوشه موضوع را مطرح كنم و خود سه گوشه را دریابد سخن تكرار نمی‌كنم.

اطمینان داشت داناترین مردم‌ها از آوازش بهره‌ای نمی‌برند و كسی نمی‌تواند از سر خلوص به مطالعه فلسفه مردمی بپردازد كه قبلاً ذهن خودش را پرورش داده باشد. او در ابتدا دارای چند شاگرد بیش نبود اما بعدها مردم متوجه شدند كه در پس لب‌های گاوی و دهان دریای او، فكری كنجكاو نهفته است.

3000 جوان را آموزش داد كه همه آنها به مقامات عالی رسیدند و70 شاگرد او همیشه همراهش بودند. با آن كه سخت‌گیر بود اما بعضی از آن‌ها را بیشتر از فرزند خود دوست می‌داشت. شاگردان تنبل خود را دوست نمی‌داشت و از آن‌ها دوری می‌كرد و می‌گفت كه سخت است وضع كسی كه سراسر روز مشغول خوردن است بی‌آن كه ذهن خود را به كاری بگمارد. چنین كسی در جوانی چنان كه باید فروتن نیست و در طول عمر به كار نتیجه بخشی نمی‌پردازد و عمری دراز می‌كند و حكم آفت است.

تصویری كه از او كشیده شده است در پایان عمر با سری بی‌مو و صورتی چروكیده اما مصمم است. و 49 صفت ویژه‌ از وی ذكر كرده‌اند. در سفری یك‌بار از شاگردان به طور اتفاقی جدا شد و وقتی برای یافتن او از فردی سوال كردند او گفت: چرا من او را دیده‌ام با سیمای مانند سگ ولگرد و شبیه به دیو بود. و وقتی برای كنفوسیوس نقل كردند. گفت عالی، عالی است.

كنفوسیون معلمی كهنه پرست بود كه حدود شاگرد و معلمی را دوست داشت و دارای حالت خود ستایی بود و می‌گفت: اگر كسی مرا 12 ماه داشته باشد كار مهمی برایش انجام می‌دهم و اگر 3 ماه در كنارش باشم حكومتش را كامل می‌كنم. نمی‌گفت كه من دانایی دارم اما می‌گفت كه من ناقل سخنان خاقان‌های گذشته هستم. آرزو داشت كه مقامی داشته باشد ولی برای به دست آوردن آن به سازش دور از شرف تن نمی‌داد. مقام‌های دولتی زیادی را به او پیشنهاد كردند ولی چون واگذار كنندگان را لایق نمی‌دید قبول نمی‌كرد. به شاگردان خود توصیه می‌كرد كه انسان باید به خودبگوید كه مرا با كی نیست كه مقامی ندارم. پروای من این است كه برای داشتن مقام شایسته گردم. با كی نیست كه مشهور نیستم؛ خواهان آن هستم كه لایق شهرت باشم.

كنفوسیوس با شاگردانش در كوهی می‌رفت و پیر زنی را دید كه در كنار گوری گریه می‌كند. به شاگردانش گفت كه از او علت گریه‌اش را سئوال كنند. پیر زن گفت در این جا ببری پدر شوهر؛ شوهر و پسرم را دریده است. كنفوسیوس گفت پس چرا از این جا نمی‌روی. زن گفت: در این جا آدم ستم كار وجود ندارد.

كنفوسیوس گفت: فرزندان من این را به خاطر داشته باشید كه حكومت ستم كار بدتر از ببر است.

طبق روایات یكی از خاقان‌های چین به نام (چی) او را به دربار خود فراخواند و درباره حكومت گفت: حكومت هنگامی نیك است كه امیر؛ امیر باشد و وزیر؛ وزیر باشد. پدر؛ پدر باشد و پسر؛ پسر باشد. (یعنی هر كس در جای خود قرار گیرد.) لذا خاقان خراج شهر (لین چیو) را به او داد اما وی نپذیرفت و گفت: من سخنی كه در حد پاداش باشد نگفتم. امیر اسرار داشت كه او مشاور دربار شود ولی وزیر او را منصرف نمود.

وی برای مدتی سر كلانتر ایالت (چونگ تو) شد و به همین دلیل دزدی و تبهكاری از آن جا رخت بر بست. نقل است كه اگر كسی چیزی گران بها پیدا می‌كرد یا آن را برنمی‌داشت و یا آن را به صاحبش می‌رساند.

در زمان خاقان (كینگ) او سرپرست خدمات عمومی شهر (لو) شد. او در این مدت یك نوع اصلاحات ارضی انجام داد و بعد از مدتی وزیر جرایم شد و از آن پس در سرزمین لو صداقت و وفاداری خصلت مردان شد. و عفت و فرمانبرداری خصیصه زنان گردید.

ایالت‌های هم جوار آمدند كه از این الگوی موفق كه پیروزی محسوب می‌شد استفاده نمایند اما موفق نشدند و همین علت حسادت آن‌ها شد. مورخان نقل می‌كنند كه ایالت‌های هم جوار لو از قدرت افزاینده آن جا به هراس افتادند و خاقان مكار آن گفت كه باید كاری كنند تا كینگ به كنفوسیوس بد بین شود.

به همین دلیل ایالت چی 120 دختر زیبا با 120 اسب برای او فرستاد و خاقان لو به نصایح كنفوسیوس توجه‌ای نكرد و كنفوسیوس رنجیده خاطر وزارت را رها كرد و 13 سال آواره شد. و همیشه می‌گفت: ندیدم كسی تقوی را به قدر جمال دوست بدارد. بعد از آن كه كنفوسیوس از پادشاه جدا شد به او پیشنهاد شد كه ایالت (وی) را قبول كند. اما او به علت عدم شایستگی امیر وقت آن را نپذیرفت. كنفوسیوس... بعد از آن كه به ایالت (چی) رسید دو پیر مرد را دید كه مانند لائوتزو زندگی را ترك و به ریاضت مشغول بودند. یكی از آن‌ها كنفوسیوس را شناخت و به شاگرد او یعنی (تسه‌لو) گفت: آشفتگی هم چون سیل جهان را در بر گرفته و نزدیك است كه همه چیز را از پا در آورد. آیا بهتر نیست كه از ما پند بگیری و تارك دنیا شوی و به دنبال كسی كه از جای به جایی می‌رود حركت نكنی؟

امیر (گی) 3 نفر را با هدایایی به نزد كنفوسیوس "در سن 69 سالگی" فرستاد و او را به ایالت لو دعوت كرد تا از آن پس در آن جا زندگی كند. لذا وی 5 سال آخر عمرش را با عزت زندگی كرد. بارها دانشمندان و بزرگان ایالت نزد او می‌آمدند تا از او استفاده كنند. او در سن 72 سالگی از دنیا رفت.

او در پایان عمر به شاگردانش گفت: در كل جهان كسی را ندیده‌ام كه مرا سرور خود كند كه او بعد از یك هفته بیمار شد. شاگردان 3 سال بعد از مرگ در كنار قبر او اقامت و عزاداری كردند. اما یكی از شاگردان او (تسه لو) 3 سال دیگر در كنار قبر او باقی ماند و ماتم گرفت.

 

تعالیم كنفوسیوس

پیروان او دارای كتاب مقدس نیستند و اغلب مكتوبات وی را متعلق به او نمی‌دانند. اما نقل شده است كه برخی از كتابها؛ گفته‌ها ، شرح اوست. اما 5 قانون را متعلق به او می‌دانند. كه عبارت است از:

1- شو كینگ= مقالات و نوشته‌هایی كه از قول خاقان‌های قدیمی نقل كرده است و از مهم‌ترین قوانین كنفوسیوس است.

 2- شی كینگ= شعر و غزلیات كه 305 منظومه دارد. و شامل سرودهای مذهبی و اخلاقی است و در نزد پیروان كنفوسیوس اهمیت زیادی دارد.

 3- یی كینگ= كتاب تبدلات است و شامل صورت‌ها و مسایل مربوط به امور غیبی است. و نقل شده كه نوشته نوه كنفوسیوس است.

 4- لی كی/ لی چی = كتاب شعایر مذهبی؛ عبادات و شریعت است.

 5- چون چیو= سال نامه‌ای كه متعلق به بهار و پاییز است. و از تاریخ 727 ق.م الی 481 ق.م نوشته شده است.

 

یادداشت‌های شاگردان

یادداشت‌های شاگردان کنفوسیوس در 4 كتاب جمع‌آوری شده است.

1- آنالكت= مجموعه‌ای از كلمات و اقوال كنفوسیوس و شاگردان اوست. كه شامل مطالب ارزنده فلسفی است. اما می‌گویند كه این نوشته‌ها متعلق به دوره‌های بعدی است. ولی از مهم‌ترین منابع موجود فلسفه كنفوسیوس است. در این كتاب او می‌گوید كه من راوی هستم نه نویسنده. من به سخن خاقان‌ها علاقه و احترام گذاشته و آن‌ها را تایید می‌كنم.

2- تاسوئه (علم بزرگ) = فصل 39 كتاب لی چی است. كه شامل تعلیم و تربیت؛ اصول اخلاقی و اشرافیت است و پیروان او آن را دقیق می‌خوانند.

3- تعالیم مین = فصل 38 كتاب لی چی است. و شامل نظم و ترتیب در طبیعت است. و در قرن دوم ق.م توسط نوه كنفوسیوس نوشته شده است.

4- منكیوس= در قرن سوم ق.م جمع‌آوری شده و شامل غزلیات است و پیروان كنفوسیوس به آن اعتقاد دارند.

در واقع این 4 كتاب و 9 قانون از منابع اصلی پیروان كنفوسیوس است. ولی در قرن سوم ق.م دچار حادثه شد. اولین خاقان چین كه حكومت واحدی را تشكیل داد (چنگ) نام داشت. او سرزمین چین را در قرن سوم ق.م تسخیر كرد. به همین دلیل هم لقب خاقان بزرگ را به او دادند. او در نظم به امور مملكت و نظامی گری دارای نبوغ بود. نظام فئودالی را از بین برد و همه امور مملكت را در شخص خاقان پیاده كرد. او چین را به 36 ایالت تقسیم كرد و دیوار عظیمی را دور چین كشید. او نقش كتابت را تغییر داد. تا آن زمان مردم با قلم نی به روی پارچه می‌نوشتند اما بعد از آن با قلم مویی به روی پارچه حریر می‌نوشتند و الفبای چین را با خط مخصوص نوشتند.

اصلاحات وی مطابق برخی از مرتجعان نبود كه در میان آنها پیروان كنفوسیوس هم دیده می‌شدند. لذا چنگ با وزیر خود مشورت كرد و در سال 213 ق.م كلیه كتب و آثار قدیمی را؛ از جمله نوشته‌های كنفوسیوس را سوزاند. و این عمل مورد لعن دانشمندان قرار گرفت. و تنها كتاب‌های كشاورزی و طب را باقی گذاشت. افرادی كه كتاب مخفی می‌كردند مورد شكنجه قرار می‌داند. و آنها را وادار می‌كردند تا 4 سال در تكمیل دیوار چین كمك كند. نقل است كه 460 نفر از دانشمندان چین به وسیله او كشته شدند. چنگ بعد از 3 سال از دنیا رفت. و دوره امپراطوری (هان) شروع شد. بعد از آن خاقان‌های چین توانستند كتاب‌های باقی مانده را كه در كتابخانه سلطنتی باقی مانده است؛ به همت پیروان وی نوشته و گسترش پیدا كند.

 

اصول اخلاقی كنفوسیوس

در زمان وی اعمال انسان‌ها به فساد كشیده شده بود اما اعمال نیك در درون آن‌ها برای اصلاح وجود داشت. اوضاع اجتماعی فاسد بود ولی قابلیت بهبود داشت. در چین وضعی بود كه مردم از مكارم اخلاقی دور شده بودند و باید بر اساس قائده (لی) كه كنفوسیوس آن را مطرح كرده و به راه راست هدایت می‌شدند.

 

قائده لی

اساس و پایه‌ای برای اصلاح جامعه است كه به معنای پاكی / طهارت / ادب / انسانیت / تشریفات / سرمشق اعمال مذهبی است. در كتاب لی چی راجع به این موضوع توضیح داده شده است. كنفوسیوس می‌گوید: اصول عدالت بنیان نظام اجتماعی را مطرح می‌كند و به وسیله لی حقوق رسمی افراد روشن می‌شود و یك نوع اعتدال اجتماعی را بوجود می‌آورد. كلیات كنفوسیوس درباره لی می‌گوید: عامل اساسی در انتظام امور و حسن روابط بشری با این قائده است. و در 5 اصل خلاصه می‌شود.

1- رابطه سلطان با رعیت

2- رابطه پدر با فرزند

3- رابطه شوهر با زن

4- رابطه برادران بزرگ‌تر با برادران كوچك‌تر

5- رابطه دوستان با دوستان و برخی روابط پایین‌تر

 

قاعده شو

این قاعده زمانی مطرح شد كه یكی از شاگردان كنفوسیوس از او سئوال كرد كه آیا كلمه‌ای و یا جمله‌ای پیدا می‌شود كه برای همه انسان‌ها در طول همه عمرها دستور عمومی باشد؟

كنفوسیوس گفت: بله

عمل متقابل یعنی (شو) یعنی آن چه كه به خود روا نمی‌داری به دیگران هم روا مدار. كنفوسیوس تاكید زیادی داشت كه حكومت‌های سرزمین چین در جهت آسایش مردم قدم بردارند و خاقان‌ها و وابستگان به حكومت باید حقوق حقه مردم را پاس بدارند. پیران و جوانان هر یك در حد خود وظیفه دارند كه باید همیشه آن را مد نظر داشته باشند. این وظایف در كتاب لی چی به روابط 5 گانه شهرت دارد.

1- بایستی پدر به پسر از روی شفقت بنگرد و پسر هم نسبت به پدر مشفق باشد.

2- برادر بزرگ‌تر نسبت به برادر كوچك‌تر با لطف و مدارا رفتار كند و برادر كوچك‌تر نسبت به برادر بزرگ‌تر خاضع و متواضع باشد.

3- شوهر باید نسبت به زن عادل باشد و زن نسبت به شوهر مطیع و فرمانبر باشد.

4- زیر دستان و بالادستان دلبستگی و علاقه نشان دهند و زیر دستان نسبت به بالادستان فرمانبردار و تابع باشند.

5- بایستی حكمرانان نسبت به اتباع خود مهربان باشند و اتباع هم نسبت به حكمرانان وفادار باشند.

او می‌گوید اگر این 5 خصلت در جامعه باشد آن جامعه به عالی‌ترین مرتبه پاكی و صفا و فضیلت خواهد رسید. و اگر آن را اجرا كنند ظلم، جنگ و نزاع از بین می‌رود و مردم به سعادت ابدی می‌رسند. كنفوسیوس در گفته‌هایش علاقه زیادی را نسبت به خانواده ابراز می‌كند و جز اصول آیین او محسوب می‌شود. و این اصل را چینی‌های امروزی هم در رفتار خود رعایت می‌كنند.

در آیین كنفوسیوس آمده است كه هر جوان نوبالغی باید از روی خلوص و با همه توان از بدو تولد تا پایان عمر؛ خودش را وقف خانواده كند. فرزند خانواده اول باید مطیع پدر و در صورت عدم آن مطیع برادر بزرگ‌تر باشد. در مقابل هر پدری هم برای ایجاد سعادت و سلامت افراد خانواده مسئولیت دارد. او مسئولیت دارد تا فرزندانش را به صفات ستوده پرورش دهد كه در راس آن اخلاق است. وی در جایی می‌گوید: تا زمانی كه پدر در قید حیات است پسر باید مطابق میل او رفتار كند و هنگامی كه فوت كرد فرزند باید رفتار و كردار او را در نظر بگیرد و مدت 3 سال همان رفتار و كردار را عمل كند تا متقی و رستگار شود. و در جای دیگری عنوان می‌كند كه پسر سعادتمند و فرخنده پسری است كه جز به واسطه بیماری و مریضی كه به اجبارش می‌آید به هیچ عنوان نباید كدورت و ملال خاطر پدر را فراهم سازد.

او در جایی می‌گوید: فرزند خوب نه آن است كه در صورت توانایی به پدر و مارد خود كمك كند غذا بدهد؛ زیرا این كار در بین جانوران هم هست. پسر خوب آن است كه بر والدین خویش احترام بگذارد. به طوری كلی در سخنان كنفوسیوس یك ارتباط و هماهنگی بین پدر و فرزند مطرح است. كنفوسیوس در باب رابطه پادشاه و رعیت می‌گوید: هرگاه پادشاهان و ملوك این قاعده عالی را كه بنیان مدنیت فاضله است رعایت بكنند اوضاع دولت آن‌ها دگرگون خواهد شد. همه مردم از صاحب منصبان عالی تا فقیرترین افراد در سراسر مملكت تقوا و فضیلت را پیشه خود خواهند كرد. او می‌گفت پادشاهی كه مملكت را با تقوا اداره كند هم چون ستاره درخشان شمالی خواهد بود كه بر جای خود ثابت است و دیگر ستارگان به دور او می‌چرخند. او در زمانی به یكی از روسای قبایل گفت: كه مرد گرانمایه و بزرگ می‌یابد همیشه قاعده شو را در نظر بگیرد. یكی از حكمرانان از او سئوال كرد كه قاعده حكمرانی چیست؟ گفت همه چیز را تقسیم و راست داشتن و اگر شما مردم زیر فرمان خود را به درستی و راستی راهنمایی كنی هیچ كس از صراط مستقیم منحرف نخواهد شد. همین حاكم روزی از او سئوال كرد كه اعدام چه ضرورت دارد؟ اگر شما از روی نیت خالص و عقیده راسخ در این راه حركت كنی كه خوب و نیكو باشید مردم سرزمین شما هم خوب و نیكو خواهند شد. تقوا و فضیلت پادشاهان مانند باد است و مشیت افراد مانند گیاهان چمن. البته گیاه در برابر باد خم شده و سر تعظیم فرود می‌آورد. او درباره سیاست آن روزگار می‌گوید: انسان‌ها طبیعتاً خوب و نیكو هستند. از این رو به فطرت ساده هر گاه از اولیا و فرمانداران و بزرگان خود خوبی و نیكی ببینند از آن خوبی‌ها و نیكی‌ها استفاده می‌كنند. پس اگر در سرزمینی 100 سال پشت هم پادشاهان به خوبی سلطنت كنند جرم و جنایت به خودی خود از بین می‌رود. و در این صورت اعدام هیچ جایگاهی نداد. از سخنان او استنباط می‌شود كه زندگانی خوب به عقیده او زندگی روحانی است. زندگی خوب در وضع قوانین و شرایع نیست. فرمانروا و رئیس خوب می‌باید سرمشق صلح و پیشوایی پسندیده باشد و اگر چنین بود به طور قطع فجایع و جنایات از بین می‌رود.در حالی كه قوانین و نظامات مقرر در سرزمین‌های مختلف خود موجب جنایت می‌شود. حكومت فاضله و دولت منظم را نمی‌توان به زور قانون منهدم كرد بلكه تنها بانی و موجب گسترش فضیلت در بین مردم اعمال پسندیده است. همین كه درستی و صداقت و همكاری صحیح در بین پادشاهان برقرار شد دیگر به قانون نیازی نیست. اگر امیر و یا حكمرانی پاكدامنی پیشه كند دل او پاك و طاهر می‌شود و افكارش بی‌غش می‌شود و در این صورت كار حكومت او نظام پیدا می‌كند و دولتش سروسامان پیدا می‌كند و زیر دستان او به تقلید از او راه عدالت و داد را پس می‌گیرند و به سعادت می‌رسند.

روزی او به حكمرانان منطقه لو گفت: وقتی كه رجال شایسته در كار باشد امور دولت اصلاح خواهد شد و زمانی كه رجال شایسته كنار گذاشته شود مملكت به فساد و تباهی خواهد افتاد. بنابر این پیشرفت كار مملكت داری وابسته است به دست مردان شایسته و مردان شایسته در اثر مكارم اخلاق پادشاهان پرورش می‌یابند. پس پادشاه باید صفات و خصائص خود را آراسته كند و خودش در مرحله اول به راه اخلاقی كشیده شود و این رفتار اخلاقی در بین مردم سرایت خواهد كرد و جامعه كالاً انسانی خواهد شد.

كنفوسیوس اعتقادی به قوانین وضع شده نداشت و می‌گفت: اگر مردم به وسیله قوانین و نظامات هدایت شوند و بر اساس آن‌ها كیفر ببینند ممكن است از ترس مرتكب جنایت نشوند. اما طبیعت آن‌ها همچنان به بی‌شرمی و بی‌حیایی عادت كند. ولی اگر مردم را به نور معرفت راهنمایی كنند آنها طبیعتی پیدا خواهند كرد كه بر اساس آن طبیعت شرم و حیا را پیشه خود خواهد كرد و خوبی و نیكی خوی واقعی آن‌ها می‌شود.

او در جایی می‌گوید: سلطان خوب بودن سخت و دشوار است اما آن كسی كه از این دشواری واهمه كند در پیشرفت كشورش توفیقی نخواهد داشت.

 

انسان كامل در آیین كنفوسیوس

تمامی ادیان مسئله انسان كامل را مطرح می‌كنند. كه در كتاب‌های عرقانی و فلسفی و ... در اسلام بیشتر دیده می‌شود از دیدگاه كنفوسیوس انسان كامل كسی است كه نمونه و مثل اعلای آدمیت باشد. انسان كامل به زبان چینی (چونگ تزو) نامیده می‌شود كه دارای جایگاه برجسته و صفاتی است. او می‌گوید: چنین نفسی به زینت كمال آراسته است. و همانند پسری است كه محبت والدین را همواره در دل دارد. پدری كه به فرزندان خود با عدالت و مهربانی برخورد می‌كند. ماموری است كه نسبت به فرمانده خود وفادار است و شوهری كه نسبت به همسر خود صمیمی است. و دوستی كه با دوست خود مخلص و مودب است. از نظر او انسان كامل به تمام صفات عالی انسانیت آراسته است لذا پیروان كنفوسیوس او را به عنوان انسان كامل معرفی می‌كنند.

 

پنج خـصلت انسان كامل از دیـدگاه كنفـوسیوس

1- عزت در نفس

2- علو در رحمت

3- خلوص در نیت

4- شوق در عمل

5- نیكی در سلوك

توافق و سازگاری در انسان كامل یك امر مطلوب است. كه از صفای باطن و تزكیه و تصفیه قلب از صفات او و با دلی پاك از روی حقیقت و با كمال خلوص با همه مخلوقات رفتار می‌كند. او ادب كاذب را كه محدود با تشریفات ظاهری است اعتقادی ندارد و می‌گوید: من آنچه را كه در ظاهر به حقیقت شبیه ساخته‌اند و عین حقیقت نیست دشمن می‌دانم. اگر انسان به حقیقت انسان نباشد انجام عبادات برای او چه سودی خواهد داشت. سرودن نغمات الهی برای او چه حاصلی می‌آورد. این لُبَّ فلسفه كنفوسیوس در باب انسان كامل است.

او می‌گوید: انسان كامل كسی است كه مكارم اخلاق او هیچ‌گاه به صورت خشونت و درشتی و دشواری حاصل نمی‌‌كند بلكه انسان كامل با ذوق سلیم؛ احساسات خود را در قبضه اختیار دارد. انسان كامل متواضع؛ صاحب بی‌تكلف؛ درست كار و عدالت را پیشه خود می‌سازد. و همان طور كه نفس خود را اصلاح می‌كند خود را به زیور فضایل ستوده نیز می‌آراید. همواره انسان كامل در تربیت و تكمیل نفس سایر انسان‌ها كوشش می‌كند. این انسان شریف هیچ گاه مبادی عالی انسانیت را فراموش نمی‌كند. و دائم از قلب پاك خود پیروی می‌نماید. و سعی می‌كند كه عقل و اعتدال فكری خود را حفظ كند. حتی هنگامی كه غذا می‌خورد از وظیفه خود نیست به دیگران غافل نیست. در واقع زمانی هم كه افكارش سخت آشفته و پریشان است به مبادی تقوا و فضیلت پایبند است. انسان كامل هم چون قانون تعادل و تناسب را در عمل و فكر رعایت می‌كند و نسبت به حقوق دیگران احساس وظیفه می‌نماید. به همین دلیل شریف و بزرگ است.

درستی و صحت عمل انسان كامل هیچ‌گاه به حالت غفلت وخشونت نخواهد پیوست بلكه با ذوق سلیم رفتار خود را در قضیه اختیار خویش قرار خواهد داد. وی متواضع خالی از ریا و تصنع و دوست و محب عدل و داد است. چنین انسانی كلمات و حركات و سكنات دیگران را به دقت می‌سنجد و در آن‌ها می‌اندیشد و در برابر آن عمل وجدان خود را درست می‌كند. اخلاق و رفتار دیگران را از كجی و نادرستی دور می‌سازد و آنها را به سوی درستی. می‌برد. از دستورهایی كه او به شاگردانش داده و یا در امور مملكت داری بیان می‌كند استنباط می‌شود كه وی نمونه‌ای از انسان كامل است.

 

3 روش كنفوسیوس برای رسیدن به مقام شرافت انسانیت

1- محبت؛ كه هیچ گاه مرا آزرده نساخت.

2- حكمت؛ كه هیچ كاه برایم شك ببار نیاورد.

3- شجاعت؛ كه هیچ گاه ترس و بیم در دل من ایجاد نكرد.

او می‌گفت: من مدعی نیستم كه حكمت الهی و تقوا را دارا هستم. تنها چیزی كه درباره خود می‌گویم این است كه در راه و روش خود هیچ تردیدی ندارم و در تعلیم به دیگران هیچ گاه كوتاهی نكردم. این است انتهای عمل من و بس.

من ناقل حكمت‌ها و موعطفه‌های گذشتگان هستم و چیزی را اختراع نكردم. به كلمات پیشینیان اعتقاد داشته و‌آن‌ها را دوست می‌دارم. در هنگام پیری سخنی را گفت كه در آثاری كه به او نسبت می‌دهند وجود دارد. كه می‌گوید: در 15 سالگی فكر خود را وقف علم و دانش كردم. در 30 سالگی به روی پای خود محكم ایستادم. در 40 سالگی از شك و شبه‌ رها شدم. در 50 سالگی به احكام آسمانی واقف شدم. در 60 سالگی گوش من به شنیدن حقایق باز شد و در 70 سالگی عمل من تابع احكام قلب من گردید تا دیگر از راستی و صدق منحرف نشوم.

 

آموزش و عـقاید مذهبی كنفـوسیوس

كنفوسیوس معلم اخلاق بود اما خودش بیش از درجه معلمی برای خودش ارزش قایل بود. اما افرادی كه با او بودن در باره او می‌گویند: نمی‌توان كنفوسیوس را به درجه معلمی محدود كرد. در آیین كنفوسیوس پیوسته روح ایمان یك حقیقت مذهبی است. او به دقت و مراقبت و تشریفات مذهبی عصر خود علاق نشان می‌داد به طوری كه می‌توان او را سرمشق كامل دین داری به حساب آورد. اعتقاد او به امور مذهبی محدود به یك نوع خودداری و احتیاط است. زیرا او در مبادی و آرای خود صرفاً یك فیلسوف عقلانی و پیرو قوائد انسانیت جلوه‌گر است و مشكل می‌توان برای او مرتبه عالی و عرفانی قایل شد.

كنفوسیوس در عبادات و مناسك و آداب ظاهری هر عملی را كه بر خلاف عقل سلیم می‌بود و یك مقصود و یك هدف اجتماعی را تضمین نمی‌كرد نمی‌پسندید. او در اعمال؛ افعال؛ گناه؛ صواب و مسایل مافوق طبیعی چندان رقبتی نشان نمی‌داد.

زمانی كه یكی از شاگردانش به نام (تسه‌لو) از او پرسید وظیفه انسان نسبت به ارواح مردگان چیست؟ كنفوسیوس گفت: ما هنوز وظیفه‌ خود را نسبت به زندگان انجام نداده‌ایم چگونه نسبت به ارواح مردگان كاری را به عهده بگیریم. ابتدا باید از روی صدق و یقین تكلیف خود را نسبت به انسانیت به عمل آوریم و درباره ارواح به احترام اكتفا كنیم و این حكمت حقیقی است. به دلیل جهد و كوششی كه او در طریق ایجاد وحدت و هماهنگی در امور دولت و خانواده به عمل می‌آورد، مستلزم آن بود كه او در تمام مناسك و عبادات معمولی عصر خود را انجام دهد و مانند یك شخص مومن به معبد برود. قبل از انجام دادن عبادات رسمی غسل می‌كرد. لباس مخصوص می‌پوشید. رسوم قربانی را رعایت می‌كرد به طوری كه تصور می‌كرد ارواح و اجداد در آنجا حی و حاضر هستند و اعمال او را می‌بینند.

روزی در مراسم قربانی (ماه نو) كه در چین بود یكی از شاگردان به نام (تزوكونگ) پیشنهاد كرد كه از منظره قربانی كردن گوسفندان چشم پوشی كند؛ ولی او قبول نكرد و گفت: تو گوسفند را دوست داری و من مراسم قربانی را با تمام این اوصاف این پرسش در بین محققان آیین كنفوسیوس مطرح است كه واقعاً فلسفه مذهبی كنفوسیوس چیست؟ زیرا گاهی او شاگردان خود را در باب انجام اعمال عبادی مسخره می‌كرد به طوری كه وقتی مریض شده بود؛ تسه‌لو یكی از شاگردانش عنوان كرد كه برای شفای او نماز خوانده است. اما او طفره رفت و گفت: آیا آمادگی چنان كه باید داری؟

گفت: بله؛ در كتاب دعا آمده است كه باید به ارواح زیرین و بالا نماز به جای آورد. كنفوسیوس گفت: نماز من باید راهی دراز بپیماید.

بنیان و اساس عقیده كنفوسیوس آن بود كه چون آدمی به درستی قواید اخلاقی را به مرحله عمل درآورده و بر اساس مشیت آسمانی رفتار كند قطعاً به سعادت خواهد رسید. او روشن و ثابت كرد كه حقایق ثابت و احكام مسلم خود را از امپراطوران گذشته مانند (یائو) فرا گرفته است.

چینی‌ها اعتقاد دارند كه در هر خانه‌ای دو روح؛ یكی در مطبخ و دیگری در جنوب غربی خانه وجود دارد كه افراد خانواده را شفاعت و یا پشتیبانی می‌كنند. كسی از او سئوال كرد كه چرا مردم عام به روح مطبخ علاقه نشان می‌دهند؟ او به تندی گفت كه این سخنان باطل و بیهوده است. اگر كسی بر خلاف احكام آسمانی مرتكب گناهی شود دعا و شفاعت آسمانی درباره او اثری ندارد.

ظاهراً او معتقد به پرستش آسمان بود. از این رو او را گاهی جز پیشوایان دینی جهان بر می‌شمارند. كنفوسیوس درباره خود یك نوع رسالت قایل بود. حكایت می‌كنند كه او وقتی در شهر (كوانگ) گرفتار شورش عوام شد شاگردانش ترسیدن كه بلایی سر او بیاید. اما او گفت: مانند (كینگ ون) كه یكی از موسسین سلسله (چو) بود و مرده است؛ من حافظ آثار او هستم. اگر مشیت آسمان بر این تعلق گیرد كه آثار موروثی كینگ ون نابود شود من هم كشته خواهم شد. و با نابودی من آثار كینگ ون از بین می‌رود. موقعیت او بعد از مرگش مشخص شد و جایگاه او در میان مردم آشكار گردید.

فلسفه كنفوسیوس یك نوع صورت عملی و سیاسی داشت و بعد از او كسی در مورد فلسفه او در صدد تعقیب برنیامد. با این وصف در نظر چینی‌ها او دارای مقام والایی است. و بعدها از طریق شاگردش (منسیوس) آیین كنفوسیوسی گسترش یافت. و در طول زمان یعنی قرن 4 ق.م تا زمان معاصر هزاران دانشمند عقاید و كتاب‌هایی را كه منصوب به اوست دست كاری نموده و مدارس مهمی برای تعالیم نظرات كنفوسیوس در طول تاریخ دایر شد و در این مدارس افكار او مورد بررسی قرار گرفته و به این نتیجه رسیده‌اند كه افكار او همواره تمدن و فرهنگ چینی‌ را زنده نگه داشته است.

طرفداران فلسفه او در جهان سیاست اغلب با گروهی با نام (قانون گرایی)‌برخورد می‌كردند. قانون گرایان كه گاهی در تاریخ چین سیاست دولت را طراحی می‌كردند می‌گفتند: سرمشق بودن حكام و تكیه به كردار نیك حكومت را به خطر می‌اندازد و این اصول خیالی در تاریخ نتیجه‌ای نداشته است. آن چه ضرورت دارد نشاندن حكومت قانون است و به جای حكومت افراد، باید قوانین را بر مردم تحمیل كرد تا قوانین طبیعت ثانوی آن‌ها بشود و خود به خود بدون فشار مردم قانون را مراعات كنند.

به نظر قانون گرایان مردم چنان هوشمند نیستند كه درست بر خود حكومت كنند و مسلماً سلطه اشراف به سود آن‌ها است حتی سوداگران هم چندان هوشی ندارند و غالباً به زیان دولت به دنبال سود خود می‌روند. از دیدگاه بعضی قانون گرایان صلاح دولت شاید در آن باشد كه سرمایه را از دست افراد خارج كنند و داد و ستد را دولت در اختیار بگیرد و از نوسان قیمت‌ها جلوگیری كند. این گونه امپراطور چین (شی‌هوانگ تی) كه وزیر اعظم آن از افراد قانون گرا بود برای پایان دادن به بحث كنفوسیوس گرایان دستور داد كتاب‌های او را بسوزانند اما پس ازمرگ امپراطور شی هوانگ تی؛ زمام امور به دست (ووتی) افتاد و دستور تجدید چاپ آثار او را داد. و پیروان كنفوسیوس را مقام و پست داد و عقاید و روش‌های اخلاقی و فلسفی او را به تربیت جوانان و كشور داری و سایر امور پرداخت. در سلسله هان دستور داده شد به احترام كنفوسیوس در شهر و روستاها مراسم قربانی بر پا شود. كتاب‌ها و آثار او منتشر و آیین كنفوسیوسی به صورت یك دین رسمی در آمد.

آیین كنفوسیوسی گاهی با آیین تائویی برخوردهایی داشت تا این كه سلاطین سلسله تانگ به حكومت رسیدند و امپراطوری بزرگی را به نام (تای تسونگ) تشكیل دادند و درباره آیین كنفوسیوس دستورات صریحی به سرزمین‌های مختلف صادر كردند.

عقاید كنفوسیوسی از زمان سلسله هان تا زمان (من چیو) حدود 2000 سال آیین كنفوسیوس در اندیشه مردم چین راه داشته است. و امروزه نیز فلسفه و آیین اخلاقی او در چین طرفداران زیادی دارد.

 

منسـیوس

یكی از شاگردان او به نام (منسیوس) كه نویسنده آثار اوست؛ در واقع شاگردی است كه استاد را ندیده است و 100 سال بعد از مرگ كنفوسیوس؛ تولد یافته است. اما تمام اعتقادات و افكار او را به طور كامل مد نظر داشته و گفته‌های او را در نوشته‌های خود مطرح می‌كند. منسیوس در ناحیه (تسو) در نزدیكی (لو) زندگی می‌كرد. او از زمان كودكی سعی داشت كه آموزش‌های مكتب كنفوسیوس را فراگیرد.

در مورد زندگی منسیوس می‌گویند: مادر او از معلمین و بزرگان و زنان شایسته قلمداد می‌شد. پدرش در جوانی فوت كرد و مادرش به همراه فرزند خود در كنار قبرستانی منزل كرد و بعد از مدتی دید كه فرزندش رفتار گوركن‌ها را تقلید می‌كند و به علت نگرانی منزلش را تغییر داد و میان كسبه‌ بازار اسكان یافت اما بعد از مدتی دید كه فرزندش به تقلید از تجّار و كسبه‌ بازار اعمالی را انجام می‌دهد و آن محیط را ترك كرد و در كنار مدرسه‌ای اقامت كرد ودید كه بعد از مدتی فرزندش همانند دانش‌پژوهان و دانش آموزان رفتار و برخودر می‌كند. در حقیقت این نوع آموزش‌ها باعث شد كه او به خود بیاید و بعدها دانشمند برجسته‌ای شود.

منسیوس در سال 289 ق.م در سن 71 سالگی فوت كرد. سبك نوشتاری او بسیار آكادمیك یود و به آن چه كنفوسیوس گفته بود اعتقاد داشت. او به صلاحیت ذاتی و حسن فطری انسان ایمان كامل داشت و می‌گفت: تمایل انسان به طرف خیر و عمل صالح مانند آب به سمت سراشیبی است.

اگر انسان بد رفتار و شرور باشد در حقیت در ذات و نهاد او (بدی از همان زمان تولد با او بوده است.) عاطفه رحم؛ حیا، احترام و تشخیص ذاتی در همه موجودات وجود دارد. به همین دلیل چینی‌های قدیمی اعتقاد دارند كه: از عاطفه رحم؛ نیك خواهی و احسان و از عاطفه حیا؛ تقواو پرهیزكاری و از عاطفه‌ احترام؛ درستكاری وامانت و از عاطفه معرفت؛ درستی و معرفت و مبادی اخلاقی ایجاد می‌شود.

او می‌گوید: احسان؛ تقوا؛ امانت و اعمال خوب و بد و زشتی‌ها از بیرون به درون انسان راه پیدا نمی‌كند بلكه اوصاف در سرشت ما و به ذات تعبیه شده است. منسیوس اعتقاد داشت كه مردم در فضیلت اخلاقی یكسان نیستند. نیكی یا خوش قلبی را همه دوست دارند ولی در توفیق اجبار این اخلاق حسنه یكسان نیستند. برخی عقل خود را بكار می‌برد و برخی چنان می‌كنند كه موجب فاصله‌هایی است كه در اجتماع ملاحظه می‌شود.

روزی یكی از شاگردان منسیوس از او پرسید: همه آدمیان به طور یكسان دارای فطرت و سرشت خوب هستند پس چرا بعضی از انسان‌ها بلند مرتبه و بعضی‌ فرومایه هستند؟ منسیوس گفت: آنان كه بزرگی سرشته در ذات خود را پیروی می‌كنند به مرتبه عظمت نایل می‌آیند ولی آنهایی كه خوردی و كوچكی نهفته در سرشت خویش را مطابعت می‌كنند، هم چنان به حقارت و ناچیزی می‌مانند.

اختلاف بشر معلول قوای طبیعی كه آسمان به آنها عطا كرده نیست بلكه در سال‌های خوب اغلب اطفال خوب می‌شوند و در سال‌هایی اكثر كودكان عامل خیر را از دست می‌دهند و در نهایت خود را به عامل شر تسلیم می‌كنند. اگر پیرمردان را چنانی كه باید حرمت بگذارید و به جوانان مهربانی كنی در دیگر خاندان‌های افراد بشر نیز از تو تقلید كنند. و در آن وقت سراسر كشور در اخلاق تو غرق خواهند شد و هرگاه دولتی ایجاد كنی كه عامل آن همه خیرخواهی و نیكوكاری باشد. سراسر ماموران و صاحب منصبان تو به پیروی از تو؛ همان كنند. گویی همه دربار تو حاضر هستند و كشاورزان و دهقانان در مزرعه تو كار می‌كنند و بازرگانان و تجار برای تو خرید و فروش می‌كنند از این سخن منسیوس استنباط می‌شود كه او معتقد به حفظ سیستم فئودالی قدیم بوده و از طرفی هم مردم را عنصر اصلی و اساسی حكومت می‌دانسته است. وی می‌گوید: برای واصل شدن به مرتبه سروری و جلوس بر تخت خاقانی باید از جذب قلوب عامه مردم گریزان نبود.

 

شون تزو

او در آیین كنفوسیوس جایگاه ویژه‌ای دارد. قبل از مرگ منسیوس متولد شد و تحت تاثیر تائوییسم بود و از طرفی هم منفعل از تعالیم قانون گرایان. او مانند آن‌ها به حفظ احترام و پاس داشتن حقوق دولت عقیده داشت.

1- او برخلاف منسیوس اعتقاد به حسن فطری و صلاح ذاتی انسان نداشت و می‌گفت: انسان بالفطره بد است و نیك شدن او معلول تربیت ثانوی است.

2- آسمان به عنوان شخصی واقعی بر زمین تاثیر ندارد. او می‌گفت: انسان بالفطره فاسد و بد است و نیكی و صلاح تنها به وسیله تربیت میسر می‌شود. اگر او را به حال خود بگذارد مانند نهال كوچكی كج خواهد شد. لذا باید آن را با چوبی راست نگه داشت تا مستقیم پرورش پیدا كند.

آهن خام را برای شكل دادن باید به كوره و سندان سپرد و بعد از صیقل از آن شمشیری درست كرد. او قبل از كنفوسیوس از قائده لی صحبت كرد و گفت: تشریفات و قوائد ادب ظاهری و حسن رفتار ظاهری از سلاطین باستان به ارث رسیده است. و می‌گوید: حكومت آن است كه جامعه آشفته بشری؛ تربیت لی را در بین مردم برقرا سازد و از آنجا كه حاصل فطرت انسان بد است او را باید مانند چوب كج و فلز ناصاف به دست مرد نجار و استاد آهنگر سپرد تا او را به راستی و پاكی در آورد و می‌توان با نیروی تعلیم و تربیت و وضع قوانین حكیمانه؛ فساد بشری را نابود كرد.

در مورد آسمان (=تین) چونگ تزو بیشتر به سوی مبادی تائوییست‌ها توجه دارد. برای آسمان همان طبیعت غیر شخصی و عام و تائو را مطرح می‌كند. او می‌گفت: نباید بر آسمان به عنوان یك موجود مستقل نظر داشت زیرا این اسم را ما به آسمان دادیم. اما حقیقت آن قانون تعادل و سازگاری است كه سلسله حوادث وقایع موجودات بر طبق آن رخ می‌دهد و آسمان شخصیت حقیقی و واقعی نیست و دعا به آسمان بیهوده است و از این‌رو جوابی به دعاهای انسان داده نمی‌شود.

چونگ تزو می‌گوید: وجود ارواح غیر واقعی است. خدایان عامه و ارواح شیاطین پلید و حتی روان نیاكان را معدوم می‌داند. او می‌گفت: عمل آفریدگار در حوادث آینده ناشی از حكم فطری تائو می‌باشد و روی ماده پرده‌ای افكنده‌اند كه بشر تصور می‌كند وجود معلول علت فوق طبیعی است. در نتیجه این نظریه چونگ تزو و مراسم تشیع اموات و تقدیر قربانی و تشریفات عزاداری را كه از زمان‌های قدیم باقی مانده بود بر خلاف سایرین مردود دانست و گفت: این تشریفات یك مسئله تربیتی است واجرای آن لطف و زیبایی به بار می‌آورد و حسن نیكو‌كاری در انسان‌ها را پرورش می‌دهد. خلاصه آنكه چونگ تزو با آن كه از پیروان كنفوسیوس است در تقلید از او محدود و محصور نمانده است.

 

منابـع:

« تاریخ ادیان جان بی‌ناس ترجمه علی اصغر حكمت »

« تاریخ فلسفه چین ترجمه علی پاشائی »

 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄کـنـفـو سیـوس
طريقتهاي‌ بودايي‌ و تفاوت‌ آموزه‌هاي‌ آنها
« پيروان‌ مهايانه‌ معتقد شدند كه‌ بودا به‌ شاگردان‌ خاص‌ خود در خفا گفته‌ است‌ كه‌ تلاش‌ انسان‌ به‌ تنهايي‌ و بي‌مدد غيبي‌ براي‌ نجات‌ نفس‌ او از مهلكات‌ كافي‌ نيست‌، بلكه‌ بايد به‌ او مددي‌ نيز از مبادي‌ غيبي‌ برسد.»

 

مقدمه

بعد از مرگ‌ بودا دين‌ او در مشرق‌ و جنوب‌ آسيا انتشار يافت‌، ولي‌ پيروان‌ بودا در تفسير دستورهاي‌ او اختلاف‌ كردند. در نتيجه‌ بوداييان‌، اندك‌اندك‌ به‌ دو فرقه‌ يا دو مكتب‌ بزرگ‌ و يك‌ مكتب‌ كوچك‌ منقسم‌ شدند. از دو مكتب‌ بزرگ‌ يكي‌ را فرقه‌ي‌: هينَهْيانَهْ يا - Hinayana يا - بوداي‌ جنوبي‌ - گويند. زيرا در نزد مردمان‌ جنوب‌ آسيا يعني‌ در كشورهاي‌ سيام‌ و برمه‌ و ويتنام‌ و غيره‌ رواج‌ دارد. دومي‌ را فرقه‌ي‌ مهايانه‌ نام‌ Mahayana بودايي‌ شمالي‌ - نام‌ داده‌اند كه‌ در نواحي‌ شمالي‌ مانند كره‌، چين‌ و ژاپن‌ معمول‌ و متبع‌ است‌. مكتب‌ كوچك‌تر وَجْرَهْيانَهْ دارد Vajrayana كه‌ در تبت‌ و مغولستان‌ شايع‌ است‌ و نسبت‌ به‌ دو فرقه‌ ديگر، بسيار خرافاتي‌ و جامد است‌. 

دو مكتب‌ هينَهْيانَهْ (به‌ معني‌ گردونه‌ كوچك‌ يا راه‌ كوچك‌) و مهايانه‌ (به‌ معني‌ گردونه‌ بزرگ‌ يا راه‌ بزرگ‌) بعد از پنج‌ قرن‌ كه‌ از وفات‌ معلم‌ بزرگ‌ - بودا - سپري‌ شد، از يكديگر جدا و متمايز گشتند. اختلاف‌ و فرق‌ بين‌ آن‌ دو اجمالاً در اين‌ است‌ كه‌ در طريق‌ هينَهْيانَهْ، مبتدي‌ و نوآموز بايد كوشش‌ كند تا نفس‌ خودر ا انفراداً تكميل‌ كرده‌ به‌ كمال‌ انساني‌ برساند و به‌ مرتبه‌ي‌ حقيقت‌ «بودائيت‌ فردي‌» برسد و كاري‌ به‌ ديگر نفوس‌ بشري‌ ندارد. ولي‌ در مكتب‌ مهايانه‌، جنبه‌ي‌ اجتماعي‌ در تربيت‌ نفس‌ و تهذيب‌ اخلاق‌ بيشتر رعايت‌ مي‌شود و برحسب‌ مبادي‌ آن‌، هدف‌ هر فرد انساني‌ نبايد فقط‌ آن‌ باشد كه‌ خويشتن‌ را كامل‌ ساخته‌ به‌ مرتبه‌ي‌ نيروانه‌ نائل‌ گردد، بلكه‌ بايد به‌ مقام‌ «بودائيت‌ عامه‌» واصل‌ شود تا آنكه‌ ديگر نفوس‌ را كه‌ در جهان‌ دستخوش‌ آلام‌ و مصائب‌اند، به‌ سعادت‌ و نجات‌ برساند (1) . 

بدين‌ روش‌ هر نوآموز كه‌ به‌ سوي‌ بودائيت‌ سير و سلوك‌ مي‌كند به‌ نام‌ «بودي‌ سَتْوَه‌» Bodhisattva ، يا بوداسف‌، موسوم‌ است‌ يعني‌ موجودي‌ كه‌ به‌ مرور، اندك‌اندك‌، نائل‌ به‌ اشراق‌ و روشن‌شدگي‌ بشود.
در كتب‌ و آثار مكتب‌ مهايانه‌ سرگذشت‌ بوداها يا افرادي‌ كه‌ به‌ مقام‌ بودائيت‌ عامه‌ رسيده‌ و به‌ درجه‌ نهايي‌ از مدارج‌ كمال‌ قدم‌ نهاده‌اند، بسيار ذكر شده‌ است‌. اين‌ بوداهاي‌ عام‌ مانند قدّيسين‌ نصاري‌ و اولياء صوفيه‌، نزد هنود مقدس‌اند و آنها را صاحب‌ قوه‌ي‌ كشف‌ و كرامات‌ مي‌دانند.
پيروان‌ مهايانه‌ معتقد شدند كه‌ بودا به‌ شاگردان‌ خاص‌ خود در خفا گفته‌ است‌ كه‌ تلاش‌ انسان‌ به‌ تنهايي‌ و بي‌مدد غيبي‌ براي‌ نجات‌ نفس‌ او از مهلكات‌ كافي‌ نيست‌، بلكه‌ بايد به‌ او مددي‌ نيز از مبادي‌ غيبي‌ برسد. اين‌ عوامل‌ نجات‌ غيبي‌، سه‌ دسته‌اند: 

الف‌- «منوشي‌ بودا»ها ، يعني‌ منجيان‌ بزرگي‌ كه‌ همچون‌ بودا گوتمه‌ در زمين‌ به‌ صورت‌ بشرظاهر شدند و سپس‌ به‌ مرتبه‌ي‌ اشراق‌ و شهود رسيدند و ابناي‌ نوع‌ را با تعاليم‌ خود ارشاد كردند و عاقبت‌ به‌ نيروانه‌ رسيدند. اينان‌ چنان‌ به‌ فناي‌ مطلق‌ و بحث‌ بسيط‌ رسيده‌اند كه‌ اكنون‌ ديگر دعاها و مناجاتهاي‌ انسانها به‌ ايشان‌ نمي‌رسد.
ب‌- «بودي‌ سَتْوَه‌»ها همان‌ بودا، قبل‌ از بودا شدن‌ اوست‌ و يكي‌ از آنها در بودا گوتمه‌ي‌ هندي‌ تحقّق‌ يافته‌ است‌. اين‌ عنوان‌ «بودي‌سَتْوَه‌» براي‌ آن‌ دسته‌ از موجودات‌ روحاني‌ به‌ كار مي‌رود كه‌ نمازها و مناجاتهاي‌ آدميان‌ را مي‌شنوند و ادعيه‌ ايشان‌ را اجابت‌ مي‌كنند و مي‌توانند خصائل‌ و فضائل‌ خود را به‌ كساني‌ كه‌ به‌ ايشان‌ متوسّل‌ مي‌شوند، منتقل‌ سازند. اين‌ بودي‌سَتوَهْها، در حقيقت‌ ارواح‌ كاملي‌ هستند كه‌ گاه‌ به‌ گاه‌ براي‌ تصفيه‌ و تزكيه‌ روح‌ خود از آسمان‌ به‌ زمين‌ فرود مي‌آيند و همچون‌ فرشتگان‌ و ارواح‌ قدسي‌ به‌ كمك‌ و دستگيري‌ انسانها مي‌پردازند. اينان‌ به‌ ميل‌ خود از وصول‌ به‌ مرتبه‌ي‌ فنا (نيروانه‌) خودداري‌ كرده‌اند.
ج‌- « بودي‌ سَتْوَه‌ميتريَه‌ » يعني‌ بوداي‌ موعود نجات‌بخش‌، يكي‌ از آن‌ «بودي‌سَتوَهْ»هاي‌ مذكور در صنف‌ بالاست‌. اين‌ بودي‌سَتوَهْها كه‌ عاقبت‌ جنبه‌ي‌ الوهيت‌ مي‌يابند، در آغاز، افراد بشري‌ بوده‌اند. به‌ اين‌ اعتبار، هر كس‌ مي‌تواند عاقبت‌ به‌ منزلگاه‌ بودي‌سَتوَهْ نايل‌ شود (2) .
همان‌طور كه‌ گذشت‌، دو مكتب‌ مهايانه‌ و هينَهْيانَهْ دو فرقه‌ اساسي‌ و مهم‌ دين‌ بودايي‌ است‌. ولي‌ بايد دانست‌ كه‌ در آن‌ دين‌ - مانند ساير ملل‌ و مذاهب‌ - صدها فرقه‌ و مكتب‌ كوچك‌تر در هر كشور به‌ ظهور رسيده‌ است‌ (كه‌ از آن‌ جمله‌ فرقه‌ وَجْرَهْيانَهْ است‌) و هر كدام‌ يك‌ رشته‌ رسوم‌ و عبادات‌ و تشكيلات‌ در صوامع‌ و معابد گوناگون‌ دارند كه‌ در همه‌ي‌ آنها فلسفه‌ اساسي‌ گوتمه‌ بوداي‌ اصيل‌، ركني‌ ركين‌ است‌. 

طريقت‌ تِرَهْوادَهْ (هينَهْيانَهْ)
 
معرفي‌ طريقت‌ تِرَهْوادَهْ


Theravada به‌ معني‌ تعليم‌ پيران‌ است‌ و نامي‌ است‌ براي‌ كهن‌ترين‌ شكل‌ تعليمات‌ بودا- كه‌ به‌ زبان‌ پالي‌ است‌ - كه‌ به‌ ما رسيده‌ است‌. اين‌ نام‌ از انجمني‌ مركب‌ از پانصد تن‌ از رهروان‌ كه‌ اندكي‌ پس‌ از مرگ‌ استاد (بودا) تشكيل‌ شده‌ بود، گرفته‌ شده‌ است‌. تِرَهْوادَهْ فقط‌ يكي‌ از مكتبهاي‌ كهن‌ بوداست‌ كه‌ از سوي‌ فرقه‌ي‌ مهايانه‌ ، (آيين‌ گردونه‌ بزرگ‌) به‌ نام‌ هينَهْيانَهْ (آيين‌ گردونه‌ كوچك‌) خوانده‌ مي‌شود. تِرَهْوادَهْ را گاهي‌ آيين‌ بوداي‌ جنوب‌ يا آيين‌ بوداي‌ پالي‌ نيز ناميده‌اند. (C. George. Boeree, 2002) 

تاريخ‌ و جغرافياي‌ تِرَه‌وادَهْ


بوديسم‌ تِرَهْوادَهْ در حال‌ حاضر در سريلانكا، برمه‌، تايلند، و كامبوج‌ پيرو دارد. اين‌ سرزمينها، كانون‌ بودايي‌ موسوم‌ به‌ تري‌پيتَكَهْ (3) (سه‌ سبد) را به‌ زبان‌ پالي‌ زنده‌ نگه‌ داشته‌اند. در دوران‌ توسعه‌ تِرَهْوادَهْ (كه‌ از قرن‌ پنج‌ پيش‌ از ميلاد تا قرن‌ اول‌ بعد از ميلاد در حال‌ گسترش‌ بود)، اين‌ شاخه‌ بودايي‌، در افغانستان‌ (بلخ‌، قندهار و باميان‌)، آسياي‌ مركزي‌ و اندونزي‌ نيز رواج‌ داشت‌، لكن‌ اين‌ سرزمينها به‌ دنبال‌ ظهور اسلام‌، تِرَهْوادَهْ را كنار نهادند. (C.George.Boeree,2002)
يكي‌ از مراكز مهم‌ بوديسم‌ هينَهْيانَهْ شهر بخارا بوده‌ است‌ كه‌ نام‌ خود را مديون‌ ضبط‌ ايغوري‌ «ويهاره‌» به‌ معني‌ صومعه‌ي‌ بودايي‌ است‌ و كيش‌ بودايي‌ تا عصر فتوحات‌ اسلامي‌، در آنجا رايج‌ بوده‌ است‌. يكي‌ ديگر از مراكز بودايي‌، باميان‌ بوده‌ است‌ كه‌ در عصر اسلامي‌ اصلي‌ غور شرقي‌ در جنوب‌ بلخ‌ شمرده‌ مي‌شده‌ است‌. شهر باميان‌ كه‌ بر سر راه‌ چين‌ به‌ هند قرار داشته‌ است‌ در بعضي‌ مقاطع‌ تاريخي‌ به‌ حدّي‌ معروف‌ و معتبر بوده‌ است‌ كه‌ حتي‌ شهر بزرگ‌ بلخ‌ را در بعضي‌ منابع‌ صدر اسلام‌ به‌ آن‌ نسبت‌ داده‌اند و آن‌ را «بلخ‌ باميان‌» يا «بلخ‌ بامي‌» خوانده‌اند. آثار كيش‌ بودايي‌ در باميان‌ كه‌ اكنون‌ نزديك‌ شهر جلال‌آباد (افغانستان‌) در سر حدّ شرقي‌ افغانستان‌ و پاكستان‌ واقع‌ است‌ به‌ ويژه‌ در محل‌ معروف‌ به‌ «هدا»، ناحيه‌ي‌ «كز» (آخرين‌ قسمت‌ شرقي‌ افغانستان‌)، ناحيه‌ «كوهپايه‌» (در مغرب‌ كابل‌ كه‌ حدّ شرقي‌ كوهستان‌ غور و غرجستان‌ پيشين‌ است‌) و نيز در محل‌ معروف‌ به‌ «بگرام‌» قابل‌ ملاحظه‌ است‌.
در بلخ‌ كه‌ شهر مزارشريف‌ كنوني‌ در افغانستان‌ به‌ حقيقت‌ بازمانده‌ي‌ آن‌ است‌، بوداييان‌ در سينه‌ي‌ كوهها، آشيانه‌ها و مغاره‌هايي‌ براي‌ خود كنده‌ بودند كه‌ از راهها و معبرهاي‌ باريك‌ (مثل‌ آنچه‌ در كوههاي‌ بوميان‌ قديمي‌ اردن‌ ديده‌ مي‌شود)، به‌ آن‌ مغاره‌ها مي‌رفته‌اند و در حقيقت‌ شهركي‌ براي‌ خود در دل‌ كوه‌ بنا نهاده‌ بودند كه‌ آنها را سُمْج‌ مي‌خوانده‌اند. و در دورن‌ اين‌ اتاقكها و پستوها مجسمه‌ها، و تصويرهاي‌ زيادي‌ از بودا موجود است‌. (امين‌، 1378، ص‌ 131). ياقوت‌ حموي‌ در معجم‌البلدان‌ از دو مجسمه‌ بزرگ‌ بودا كه‌ يكي‌ سرخ‌ بت‌ (مجسمه‌ سرخ‌ بودا) و ديگري‌ خنگ‌ بت‌ (مجسمه‌ خاكستري‌ بودا) بوده‌، سخن‌ گفته‌ است‌ و همين‌ دو مجسمه‌ است‌ كه‌ عنصري‌ و ابوريحان‌ بيروني‌ نيز به‌ آن‌ اشاره‌ كرده‌اند. اين‌ دو مجسمه‌ بزرگ‌ بودا كه‌ به‌ ترتيب‌ 55 و 35 متر ارتفاع‌ داشته‌ در داخل‌ يك‌ صخره‌ي‌ آهكي‌، كنده‌كاري‌ شده‌ بودند و در سال‌ 2001 ميلادي‌ از سوي‌ حكومت‌ طالبان‌ در افغانستان‌، منفجر و سرنگون‌ گرديد.
خلاصه‌ كلام‌ اينكه‌ بخارا ، (4) قندهار و باميان‌ از مراكز مهم‌ كيش‌ بودايي‌ بوده‌ است‌. (5) زايران‌ چيني‌ در اين‌ مناطق‌، بقاياي‌ بودا همچون‌ استخوان‌، موي‌، ناخن‌ و دندان‌ او را زيارت‌ مي‌كرده‌اند. بلكه‌ طشتي‌ را كه‌ بودا با آن‌ تطهير مي‌كرده‌ يا جارويي‌ كه‌ به‌ وسيله‌ي‌ آن‌ محل‌ زندگاني‌ خود را مي‌روفته‌ و حتي‌ تفداني‌ را كه‌ مورد استفاده‌ قرار مي‌داده‌، نيز زيارت‌ مي‌كرده‌اند. يكي‌ از دندانهاي‌ منسوب‌ به‌ بودا در شهر پيشاور و ديگري‌ در ناگره‌ (نزديك‌ جلال‌آباد افغانستان‌) نگاهداري‌ مي‌شد و يا دو دندان‌ ديگر منسوب‌ به‌ او، دست‌ به‌ دست‌ مي‌گشت‌ تا آنكه‌ عاقبت‌ به‌ سرنديب‌ (سيلان‌/ سري‌لانكا) رسيد و امروز در معبد دندان‌ بودا در شهر كندي‌ در سري‌لانكا همه‌ ساله‌ محل‌ زيارت‌ صدها هزار نفر است‌. (امين‌، سيدحسن‌، 1378، ص‌ 132). 

كتابهاي‌ تِرَهْوادَهْ


از ميان‌ كتب‌ تري‌پيتَكَهْ، دَمَه‌ پَدَه‌ بيشتر مورد توجه‌ طرفداران‌ طريقت‌ هينَهْيانَهْ است‌. كتاب‌ دَمَه‌ پَدَه‌ داراي‌ 26 فصل‌ و 423 شعر است‌. 26 فصل‌ مذكور شامل‌ اينهاست‌: شعرهاي‌ دوتاي‌، آگاهي‌، انديشه‌، گلها، مرد دانا، ارهت‌، هزاران‌، رفتار بد، كيفر، پيري‌، خود، جهان‌، بودا (= بيدار)، نيكبختي‌، كامراني‌، خشم‌، ناپاكي‌، درستكاران‌، راه‌، شعرهاي‌ گوناگون‌، راه‌ سرازير، پيل‌، تشنگي‌، رهرو، و برهمن‌. در اين‌ كتاب‌ از همه‌ تعليمات‌ بودا سخن‌ رفته‌ است‌. گفتني‌ است‌ كه‌ متنهاي‌ چيني‌ و تبتي‌ دَمَه‌ پده‌ اندكي‌ با متن‌ پالي‌ متفاوت‌اند، گرچه‌ همگي‌ در جوهر آيين‌ هماهنگ‌اند، متن‌ چيني‌ 39 دفتر و متن‌ پالي‌ 26 دفتر است‌. متن‌ چيني‌ 8 دفتر در آغاز و 4 دفتر در پايان‌ افزوده‌ دارد و دفتر 33 نيز علاوه‌ بر دفترهايي‌ است‌ كه‌ در متن‌ پالي‌ هست‌. متن‌ چيني‌ در همان‌ دفترهايي‌ هم‌ كه‌ ميان‌ آن‌ و متن‌ پالي‌ مشترك‌ است‌، 79 شعر بيشتر دارد (راداكريشنان‌، 1380، ص‌ 15). 

تازه‌ترين‌ ترجمه‌ فارسي‌ متن‌ دمه‌ پده‌ به‌ سال‌ 1380 برمي‌گردد كه‌ به‌ صورت‌ يك‌ مجموعه‌ (براساس‌ ترجمه‌هاي‌ دو مترجم‌ انگليسي‌: راداكريشنان‌- 1958 و نارده‌ تيره‌ - 1959) توسط‌ استاد عسگري‌ پاشايي‌ انجام‌ و منتشر گرديد. گفتني‌ است‌ قبل‌ از آنان‌ در سال‌ 1357 يك‌ بار توسط‌ انجمن‌ حكمت‌ و فلسفه‌ ايران‌ به‌ نام‌ راه‌آيين‌ و باز در همان‌ سال‌ توسط‌ آقاي‌ رضا علوي‌ به‌ نام‌ راه‌ حق‌ برگردان‌ و منتشر شده‌ بود. (ترجمه‌ اخير در سال‌ 1380 توسط‌ نشر فرزان‌ تجديد چاپ‌ گرديد).
گفتني‌ است‌ كه‌ در طريقتِ تِرَهْوادَهْ از ميان‌ كتابهاي‌ بودايي‌ كانون‌ پالي‌، (6) دمَهَ پَدَهَ از همه‌ مهم‌تر است‌. اين‌ كتاب‌ معروف‌ترين‌ مجموعه‌ شاعرانه‌- فلسفي‌ بوداست‌. دمَهَ پدَهَ از دو كلمه‌ دمَهَ يعني‌ آيين‌، حقيقت‌، دين‌ و... و پَدهَ يعني‌ راه‌، پا، پايه‌، و بنياد، درست‌ شده‌ است‌ و بنابراين‌ مي‌توان‌ آن‌ را بنياد آيين‌ يا راه‌ آيين‌ ترجمه‌ كرد. (7) 

طرفداران‌ طريقت‌ تِرَهْوادَهْ (هينَهْيانَهْ) معتقدند كه‌ دمه‌پده‌ سخن‌ خود بودا بوده‌ و در اين‌ هيچ‌ ترديدي‌ نيست‌. هينَهْيانَهْها معتقد است‌ كه‌ جانمايه‌ همه‌ انديشه‌هاي‌ فلسفي‌ و اخلاقي‌ بودا و راه‌ و روش‌ زندگي‌ او، در دمَهَ پَدَه‌ مندرج‌ است‌. همان‌طور كه‌ گذشت‌ طرفداران‌ هينه‌ يانا مي‌گويند: در كنار سوتره‌ (8) يا «گفتارهاي‌» كمابيش‌ بلند بودا، او گاه‌ سخنان‌ آهنگين‌ و شعرگونه‌ مي‌سروده‌ (9) كه‌ پيران‌ رهرو، پس‌ از مرگ‌ استاد آنها را گردآورده‌ و عنوان‌ دَمَه‌ پده‌ بر آن‌ نهادند. قطعه‌ پيري‌ را از كتاب‌ دَمَه‌پَدَه‌ مي‌خوانيد: 

جهان‌ پيوسته‌ سوزان‌ است‌،
پس‌ چه‌ جاي‌ خنده‌ و چه‌ جاي‌ شادي‌ است‌؟
تو فرو شده‌ در تاريكي‌ چرا روشنايي‌ نمي‌جويي‌؟
اين‌ تنديس‌ رنگين‌، اين‌ تن‌ پُرريش‌، انباشته‌، بيمار،
و پر از انديشه‌هاي‌ بسيار را بنگر كه‌ نه‌ پايندگي‌ دارد و نه‌ پايداري‌
فرسوده‌ است‌ اين‌ تن‌ و لانه‌ي‌ بيماريها و بسي‌شكننده‌.
اين‌ توده‌ي‌ تباهي‌ فرو مي‌شكند.
راستي‌ را كه‌ فرجام‌ زندگاني‌ مرگ‌ است‌.

او را چه‌ شادي‌ هست‌ از ديدن‌ اين‌ استخوانهاي‌ سپيد،
به‌ كردار كدوهايي‌ دورافكنده‌ در خزان‌؟

كُهن‌ دژي‌ است‌ برآورده‌ از استخوان‌؛
و اندودي‌ از گوشت‌ و خون‌ بر آن‌،
در او نشسته‌ پيري‌ و مرگ‌، مني‌ و فريب‌.
گردونه‌هاي‌ پُرشكوه‌ خسرواني‌ بفرسايند،
تن‌ نيز به‌ پيري‌ گرايد، ليكن‌ آيين‌ نيكان‌ هرگز پير نگردد؛
چون‌ نيكان‌ آن‌ را به‌ نيكان‌ بياموزند.
مردِ اندكْ آموخته‌ پير شود به‌ كردار يكي‌ نره‌ گاو؛
تنش‌ فربه‌ شود اما فرزانگي‌اش‌ فزوني‌ نگيرد.

در بسي‌ زاد و مرگها سرگردان‌ بوده‌ام‌ و
سازنده‌ي‌ اين‌ خانه‌ را جسته‌ام‌ و نيافته‌؛
تولدهاي‌ پياپي‌ رنج‌ است‌.
اي‌ سازنده‌ي‌ خانه‌! اكنون‌ تو را ديده‌ام‌، تو ديگر باره‌ اين‌ خانه‌ را
نمي‌تواني‌ ساخت‌. لنگه‌ي‌ خرپاهايت‌ همه‌ شكسته‌ است‌ و تير
كاكلهايت‌ خراب‌ شده‌، دل‌ من‌، نياميخته‌، به‌ فرونشاندن‌ تشنگيها
رسيده‌ است‌.

به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياندوخته‌اند،
مرغان‌ ماهيخوار پير را مانند
كه‌ در درياچه‌ي‌ بي‌ ماهي‌ از ميان‌ مي‌روند.

به‌ راه‌ قدسي‌ نرفته‌ و در جواني‌ گنجي‌ نياموخته‌اند،
كمانهاي‌ فرسوده‌ي‌ دور افكنده‌ را مانند
كه‌ بر گذشته‌ افسوس‌ مي‌خورند. (10)

انجمنهاي‌ بودايي‌


وقتي‌ بودا درگذشت‌، نخستين‌ شورا از انجمن‌ رهروان‌ بودايي‌ تشكيل‌ گرديد. تشكيل‌ اين‌ انجمن‌ به‌ سال‌ 483 ق‌.م‌ در راجگهه‌ بوده‌ است‌. هدف‌ از تشكيل‌ اين‌ شورا (مانند 3 شوراي‌ بعد از آن‌)، گردآوري‌ گفته‌هاي‌ بودا بوده‌ است‌. در نخستين‌ شورا، رهروان‌ حاضر تصميم‌ بر آن‌ گرفتند كه‌ از آموزه‌هاي‌ بودايي‌، آيين‌ و روش‌ را معتبر بدانند. (11)
دومين‌ شورا يك‌ قرن‌ پس‌ از مرگ‌ بودا در ويسالي‌ (يا ويشالي‌) تشكيل‌ شد. در چوله‌ وگه‌ چنين‌ آمده‌ است‌ كه‌ رهروان‌ سرزمين‌ وَجّي‌ (12) به‌ «ده‌ نكته‌» - كه‌ شخصي‌ به‌ نام‌ يَسَه‌ (13) آنها را نادرست‌ و برخلاف‌ قوانين‌ انجمن‌ مي‌دانست‌- پرداختند به‌ كوشش‌ يسه‌ و مخالفانش‌ هفتصد رهرو گرد هم‌ آمدند. در اين‌ شورا آن‌ ده‌ نكته‌ را مطرود دانستند. اين‌ شورا در زمان‌ كالاشوكه‌ (14) شاه‌، تشكيل‌ شده‌ بود. (15) (نگ‌، شومان‌، 1375، ص‌ 91).
سومين‌ شورا همزمان‌ با پادشاهي‌ آشوكا در پاتَلي‌ پُوتَّه‌ (16) برپا شد. در اين‌ شورا صد رهرو در 236 سال‌ پس‌ از مرگ‌ بودا گرد آمده‌ كانوني‌ از متنهايي‌ را كه‌ پيران‌، معتبر مي‌دانستند گرد آوردند. اين‌ شورا نُه‌ ماه‌ به‌ درازا كشيد.
يكي‌ از نتايج‌ برجسته‌ي‌ اين‌ شورا همانا روانه‌ كردن‌ گروهي‌ به‌ سيلان‌ بود تا «آيين‌» را بشارت‌ دهند. در ميان‌ اين‌ گروه‌، مهنده‌ (17) - پسر يا برادر آشوكا- و سَنْگَه‌مِتّا، (18) دخترش‌ نيز بودند. (شومان‌، 1375، ص‌ 92)

محل‌ تشكيل‌ چهارمين‌ شورا را برخي‌ جالَنْدَر (19) و برخي‌ كشمير دانسته‌اند. بنابر نظر يوآن‌ جوانگ‌ (20) - زائر معروف‌ چيني‌- هر روز رهروي‌ براي‌ تعليم‌ آيين‌ بودا به‌ نزد كنشكه‌ مي‌رفت‌. گويا كنشكه‌ پس‌ از چندي‌ دريافت‌ كه‌ در اين‌ آيين‌ تناقصهايي‌ هست‌. و همين‌ خود سبب‌ تشكيل‌ چهارمين‌ شورا شد، و هم‌ در اين‌ شورا بود كه‌ ميان‌ راه‌ بزرگ‌ (21) (مهايانه‌) و راه‌ كوچك‌ (22) (هينَهْيانَهْ) فرق‌ گذاشته‌ شد. در اين‌ شورا سه‌ سبد را معتبر شناختند، و به‌ فرمان‌ كانيشتا پانصد رهرو دانا بر آنها تفسير نوشتند.
آيين‌ «مهايانه‌» كه‌ كيش‌ كهن‌ بودايي‌ را به‌ طرز خاصي‌ تعبير مي‌كرد و تغييراتي‌ چند در آن‌ پديد آورده‌ بود، رفته‌ رفته‌ پيشرفت‌ كرد، نضج‌ گرفت‌ و توسعه‌ يافت‌ و آيين‌ «بودا» را به‌صورت‌ مذهبي‌ عالمگير درآورد و كيش‌ كهن‌ بودايي‌ كه‌ مبني‌ بر نوشته‌هاي‌ پالي‌ بود، محدود به‌ سيلان‌ و تايلند و غيره‌ شد و نفوذ خود را در هند به‌ تدريج‌ از دست‌ داد.

طريقت‌ مهايانه‌ 
تاريخ‌ و جغرافياي‌ مهايانه‌


در حدود پانصد سال‌ پس‌ از درگذشت‌ بودا شكل‌ تازه‌اي‌ از آيين‌ بودا در هند پيدا شد كه‌ نام‌ مَهايانَه‌ را بر خود نهاد، كه‌ به‌ معناي‌ ارابه‌ي‌ بزرگ‌ است‌ (براي‌ گذشتن‌ از بيابان‌ رنج‌). اين‌ آيين‌ راههاي‌ نوي‌ براي‌ رهايي‌ نشان‌ مي‌دهد و بدين‌سان‌ اين‌ مقصد عالي‌ را در دسترس‌ انسانهاي‌ بيشتري‌ قرار مي‌دهد تا آيين‌ كهن‌تر بودايي‌، و نام‌ تحقيرآميز هينَهْيانَهْ يا ارابه‌ي‌ كوچك‌ براي‌ آن‌ از اينجاست‌. آن‌طور كه‌ مهايانيها مي‌گويند هينَهْيانَهْ صرفاً يك‌ بخش‌ مقدماتي‌ تعليم‌ بوداست‌: شنوندگان‌ پيشين‌ او پيرواني‌ بودند كه‌ به‌ تمركز دست‌ نيافته‌ فقط‌ توانايي‌ دريافت‌ بخشي‌ از تعليم‌ او را داشتند برعكس‌، هينه‌يانيها مهايانه‌ را كجروي‌ از تعليم‌ بودا مي‌دانند. 

اختلافهاي‌ هينَهْيانَهْ و مهايانه‌ به‌ روايت‌ شومان‌


اگر اختلافات‌ ميان‌ هينَهْيانَهْ و مهايانه‌ را مشروحاً دنبال‌ كنيم‌ پي‌مي‌بريم‌ كه‌ تقريباً نشان‌ تمام‌ عناصري‌ را كه‌ به‌ نظر «كاملاً مهاياني‌» مي‌رسند مي‌توان‌ در هينَهْيانَهْ يافت‌. برجسته‌ترين‌ اختلافهاي‌ ميان‌ اين‌ دوشاخه‌ي‌ آيين‌ بودا از ديدگاه‌ شومان‌ در جدول‌ مربوطه‌ آورده‌ شده‌ است‌. در اينجا بي‌مناسبت‌ نيست‌ كه‌ ببينيم‌ اين‌ دو شاخه‌ي‌ آيين‌ بودا در چه‌ چيزي‌ مشتركند، چه‌ چيزي‌ اين‌ دو را به‌ عنوان‌ «آيين‌ بودا» به‌ هم‌ مي‌پيوندد؟ 

نشانه‌هاي‌ خاص‌ همه‌ي‌ مكتبهاي‌ بودايي‌ اينهاست‌: نخست‌ رنج‌آور دانستن‌ وجود فرد، و در نتيجه‌ لازم‌ بودن‌ رستگاري‌، دوم‌ عقيده‌ به‌ دوباره‌ زاييده‌ شدن‌، سوم‌ فرض‌ يك‌ قانون‌ طبيعي‌ اخلاقي‌ كه‌ بر جريان‌ كرمه‌ و دوباره‌ زاييده‌ شدن‌ حاكم‌ است‌؛ (اين‌ قانون‌ را نه‌ خدايي‌ آفريده‌ است‌ و نه‌ بر آن‌ نظارت‌ دارد)، و چهارم‌ اين‌ نظر كه‌ جهان‌ نمودي‌ بي‌جوهر است‌ و در يك‌ جريان‌ دائم‌ دگرگون‌ مي‌شود. پنجم‌ آنكه‌ بدين‌گونه‌ شخص‌ تجربي‌ بدون‌ خود و چون‌ يك‌ مجموعه‌ي‌ پيچيده‌اي‌ از عوامل‌ بي‌روان‌ دانسته‌ مي‌شود، و ششم‌ آنكه‌ مقصد خاموشيِ شخصيتِ رنج‌آور به‌طور منطقي‌ با اين‌ مجموعه‌ بستگي‌ دارد. ويژگيهاي‌ ديگر اينها هستند: هفتم‌ اعتقاد به‌ اينكه‌ رهايي‌ فقط‌ از راه‌ دست‌ شستن‌ از آز، و كينه‌ و فريب‌ و رسيدن‌ به‌ روشن‌شدگي‌ (= شناسايي‌) دست‌ مي‌دهد و سرانجام‌ نكته‌ي‌ هشتم‌ است‌ كه‌ آن‌ توكل‌، يا اعتماد همراه‌ با ايمان‌ به‌ بودايان‌ است‌، خواه‌ اين‌ بودايان‌ آموزگاران‌ انساني‌ و انسانهاي‌ برتر به‌ شمار آيند و خواه‌ موجودات‌ برتر (از جهاني‌) دانسته‌ شوند. هر تعليمي‌ كه‌ همه‌ي‌ اين‌ نشانه‌ها را داشته‌ باشد، بايد آن‌ را تعليم‌ بودايي‌ شمرد. (شومان‌، 1375، صص‌ 103-99) 

مهايانه‌ در چين‌


بوديسم‌ مهايانه‌ در چين‌ توسط‌ مبلّغان‌ بودايي‌ كه‌ از هند مي‌آمدند، رواج‌ پيدا كرد. يكي‌ از مشهورترين‌ اين‌ مبلّغان‌ كوماره‌ جيوَهْ (23) (مرگ‌413-تولد 344) بود كه‌ در سال‌ 401 ميلادي‌ به‌ چين‌ وارد شد. ديگري‌ بودا بَدْرَه‌ (24) (تولد 359 - مرگ‌ 429) بود كه‌ در سال‌ 408 ميلادي‌ به‌ اين‌ سرزمين‌ وارد گرديد. البته‌ راهبان‌ چيني‌ هم‌ بودند كه‌ به‌ هند سفر كردند تا آيين‌ مهايانه‌ را در آنجا تبليغ‌ كنند؛ از قبيل‌ فاسيان‌ (25) يا فاشيان‌ (26) كه‌ در فاصله‌ سالهاي‌ 399 تا 414 ميلادي‌ به‌ هند سفر كرد و همچنين‌ هيوان‌ - تسانگ‌ (27) يا سيوان‌ زانگ‌ (28) كه‌ در فاصله‌ سالهاي‌ 629 تا 645 به‌ هندوستان‌ رفته‌ و به‌ تبليغ‌ مهايانه‌ همّت‌ گماشت‌ (29) . گفته‌ مي‌شود كه‌ انجام‌ اين‌ سفرها به‌ دليل‌ رويكرد آشوكا بوده‌ است‌ كه‌ در مقدمه‌ اين‌ فصل‌ به‌ آن‌ اشارت‌ رفت‌.
اين‌ سفرها به‌ خاطر دزدان‌ دريايي‌ كه‌ در اطراف‌ مالي‌ (30) به‌ كشتيها حمله‌ مي‌كردند يا به‌ خاطر طوفان‌ كه‌ كشتيها را غرق‌ مي‌ساخت‌، بسيار سخت‌ و پردردسر بودند. البته‌ راه‌ ديگري‌ نيز وجود داشت‌ كه‌ موسوم‌ به‌ راه‌ ابريشم‌ بود و از آسيا مي‌گذشت‌. اين‌ راه‌ از ميان‌ بيابانها و مرتفع‌ترين‌ كوهها عبور مي‌كرد. بلندترين‌ قلّه‌ از فلات‌ پامير و سلسله‌ جبال‌ مرتبط‌ به‌ آن‌ «بامِ دنيا» خوانده‌ مي‌شد كه‌ واژگاني‌ فارسي‌ است‌ و به‌ معناي‌ سقف‌ جهان‌ بوده‌ و ارتفاع‌ آن‌ 24000 پا مي‌باشد. 

كوماره‌ جيوَهْ، فاشيان‌ و سيوان‌ زانگ‌ تمام‌ متون‌ ديني‌ بودايي‌ را با خود از هند به‌ چين‌ آورده‌ و ترجمه‌ نمودند. كانون‌ بودايي‌ كه‌ وارد چين‌ شد به‌ زبان‌ سنسكريت‌ بود و مشتمل‌ بر سوره‌هاي‌ مخصوص‌ مهايانه‌ بود و نه‌ سوره‌هاي‌ كانون‌ پالي‌ (دكتر بوئري‌ مي‌گويد: گمان‌ برده‌ مي‌شود كه‌ تحريفات‌ چينيان‌ در آن‌ مقطع‌ وجود داشته‌ است‌! و تغييرات‌ ماهاياني‌ را از جنس‌ تحريف‌ مي‌داند). به‌ هر حال‌ داستانهاي‌ سفر فاسيان‌ و هوسان‌، در زمره‌ ادبيات‌ مهم‌ چين‌ دانسته‌ مي‌شود. فاسيان‌ با سفر تاريخي‌ خود در ايّام‌ حكومت‌ چاندرا گوپتاي‌ دوم‌ (31) (پ‌م‌415 - 375 پ‌م‌) يك‌ سند مهم‌ براي‌ تاريخ‌ هندوستان‌ فراهم‌ آورد. (C G.Boeree, 2003) 

آموزه‌هاي‌ مهايانه‌ از ديدگاه‌ دكتر جرج‌ بوئري‌


الف‌- گئوتمه‌ بودا، نرفته‌ است‌ و سالكان‌ او نيز به‌ حال‌ خود رها نشده‌اند. در عوض‌، بودا انديشيد كه‌ دَرْمَه‌ دور از شفقّت‌ است‌ و شفقّت‌ بودا نيز بايد مانع‌ اين‌ باشد كه‌ پيروان‌ او به‌ او دسترسي‌ نداشته‌ باشند. در واقع‌ براي‌ پيروي‌ از شفقت‌ بودا، رهروان‌ بايد بودي‌سَتوَهْ شوند، يعني‌ پيمان‌ ببندند كه‌ تمام‌ موجودات‌ را با خودشان‌ به‌ رستگاري‌ برسانند. بودي‌سَتوَهْها، در دسترس‌ هستند (درست‌ مثل‌ بودا)، تا اينكه‌ به‌ مردم‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ رستگاري‌ كمك‌ كنند. از نظر مهايانه‌، بودايِ موعودِ هينَهْيانَهْ، همان‌ بودي‌سَتوَهْ مي‌باشد، امّا احتمالاً مهم‌ترين‌ بودي‌سَتوَهْ، (32) اَوَلوكيتَشوَرَه‌ (33) مي‌باشد كه‌ توسط‌ خداي‌ رحمت‌ (34) چيني‌ موسوم‌ به‌ گوان‌يين‌ (35) (كه‌ در ژاپن‌ به‌ آن‌ كانون‌ (36) مي‌گويند) معرفي‌ شده‌ است‌.
ب‌- بودا يگانه‌ نبود و سالكان‌ بودايي‌ كه‌ بودي‌سَتوَهْ مي‌شوند، مي‌توانند بودا گردند. (گفتني‌ است‌ كه‌ در گذشته‌ چندين‌ بودا (علاوه‌ بر شاكياموني‌) وجود داشته‌ است‌ كه‌ معروف‌ترين‌ آنها مَهاويروچَنَه‌ (37) و اَميتابَه‌ (38) بودند. اَميتابَه‌ به‌ خاطر بهشت‌ غربي‌ (39) يا پاك‌ بوم‌ (40) خود، معروفيت‌ دارد؛ در آنجا، پيروان‌ او هر كدام‌ كه‌ او را ملاقات‌ نموده‌ و براي‌ زاده‌ شدن‌، كمك‌ مي‌طلبيدند، موفق‌ مي‌شدند كه‌ از رنج‌ رهايي‌ يافته‌ و آزادي‌ متعالي‌ را تمرين‌ نمايند. در ژاپن‌ اَميتابَه‌ به‌ نام‌ آميدا (41) و مَهاويروچَنَه‌ نيز به‌ نام‌ داي‌نيچي‌ (42) خوانده‌ مي‌شود. اكثر مجسمه‌هاي‌ معروف‌ بودا در ژاپن‌، شاكياموني‌ نيستند؛ مثلاً مجسمه‌ عظيم‌ موجود در فضاي‌ آزاد در شهر كاماكورا، (43) به‌ آميدا تعلق‌ دارد و پيكره‌ي‌ عظيم‌ معبد توداي‌ جي‌ (44) در شهر نارا - كه‌ عظيم‌ترين‌ ساختمان‌ چوبي‌ جهان‌ است‌- به‌ نام‌ بوداي‌ ديگري‌ است‌ مشهور به‌ وَيروچَنَه‌).
ج‌- نيروانه‌ و سنسارَهْ ديگر فرقي‌ با يكديگر ندارند. سنسارَهْ و نيروانه‌ در واقع‌ نه‌ يكي‌ هستند و نه‌ متفاوت‌اند. نه‌ هر دو يكي‌ هستند و نه‌ هر دو متفاوت‌ مي‌باشند. اين‌ نگرش‌ باعث‌ شده‌ است‌ كه‌ بوديسم‌ در سرزمين‌ چين‌، بيشتر به‌ ذائقه‌ها خوش‌ بيايد؛ جايي‌ كه‌ به‌ خاطر نفوذ انديشه‌ كنفوسيوسي‌، هرگز نفي‌ متافيزيك‌ و رهبانيت‌ (45) بودايي‌ را برنتابيد.
در واقع‌ مكتبهاي‌ بوديسم‌ چيني‌ در اين‌ زمينه‌ به‌ طور كاملاً متمايز رشد كرد. مكتب‌ تيأن‌تاي‌ (46) (كه‌ در ژاپن‌ تندايي‌ (47) خوانده‌ مي‌شود) و مكتب‌ چان‌ (48) (كه‌ سئون‌ (49) در كره‌، تي‌ين‌ (50) در ويتنام‌ و ذن‌ (51) در ژاپن‌ خوانده‌ مي‌شوند) پا گرفتند. براي‌ اين‌ مكاتب‌، سنساره‌ و نيروانه‌ عملاً يكسان‌اند؛ به‌ گونه‌اي‌ كه‌ روشن‌بيني‌ و نيروانه‌ جهان‌ را - به‌ جاي‌ آنكه‌ حذفش‌ نمايند - دگرگون‌ ساختند. در اينجا پارادوكس‌ متافيزيكِ بوديسمِ چيني‌ مي‌تواند مشابه‌ پارادوكسِ آموزه‌هايِ بوميِ مكتبِ فلسفيِ دائوئيزمِ (52) چيني‌، به‌ خوبي‌ فهميده‌ شود. (C George.Boeree, 2002) 

تمايزات‌ فلسفي‌ دو طريقت‌ عمده‌ بودايي‌


مكاتب‌ فلسفي‌ «تِرَهْوادَهْ» واقعيت‌ وجود انسان‌ را مركب‌ از تركيبات‌ گذران‌ عناصر ناپايدار اسكَنْدَهْ مي‌دانستند و واقعيت‌ عيني‌ و ذهني‌ جهان‌ را مي‌پذيرفتند. وليكن‌ مكاتب‌ فلسفي‌ «مهايانه‌» چون‌ مكتب‌ «ماديميكه‌» و «ويگيانَه‌وَدَهْ» به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند كه‌ نه‌ فقط‌ «خود» يعني‌ «واقعيت‌ ثابتي‌» وجود ندارد بلكه‌ واقعيتهاي‌ عيني‌ نيز به‌ همان‌سان‌ غيرحقيقي‌اند و به‌ منزله‌ي‌ خلائي‌ بيش‌ نيستند. 

فرضيه‌ي‌ نه‌ - خود a) - (anatt كه‌ در مكاتب‌ فلسفي‌ «تِرَهْوادَهْ» هم‌ وجود داشت‌، در «مهايانه‌» مبدل‌ به‌ تهي‌بودن‌ عالمگير و جهاني‌ شد و بالنتيجه‌ فرضيه‌ي‌ تهي‌بودن‌ عناصري‌ كه‌ در تركيبات‌ موجودات‌ گردهم‌ مي‌آيند و نيز اعتقاد اينكه‌ «آتمن‌» هم‌ تهيّتي‌ بيش‌ نيست‌، جايگزين‌ فرضيه‌ي‌ «عدم‌ جوهر ثابت‌» آيين‌ «تِرَهْوادَهْ» گرديد و بدين‌وسيله‌ «مهايانه‌» شالوده‌ي‌ فلسفه‌ي‌ جديدي‌ را مي‌ريخت‌ كه‌ به‌ موجب‌ آن‌ نه‌ فقط‌ «اصل‌ ثابتي‌» (آتمن‌) وجود ندارد بلكه‌ كليه‌ي‌ اشياء تهيّت‌ (شُونْيَتا) هستند و عالمِ و معلوم‌، پديده‌هايي‌ بي‌بود هستند. 

كتابهاي‌ مقدس‌ مهايانه‌ (سوتره‌ها)


كتابهاي‌ مقدس‌ مهايانه‌ را «سوترَه‌» (53) مي‌خوانند يعني‌ «رشته‌هاي‌ راهنما». به‌ خلاف‌ «سوتّه‌»هاي‌ پالي‌ هينه‌ياني‌- «گفتارهايي‌» كه‌ به‌ ندرت‌ بيش‌ از بيست‌ صفحه‌ي‌ چاپي‌ مي‌شوند- بسياري‌ از سوتره‌هاي‌ مهايانه‌ به‌ صدها صفحه‌ مي‌رسد. معلوم‌ نيست‌ كه‌ چه‌ كساني‌ اين‌ سوتره‌ها را نوشته‌اند.
با معيارهاي‌ دروني‌ مي‌توان‌ دو گروه‌ اصلي‌ در ادبيات‌ سوتره‌اي‌ تشخيص‌ داد. يك‌ گروه‌ متنهاي‌ نيايشي‌اند كه‌ بوداشناسي‌ و تعليم‌ بُدي‌ستوه‌، مركز معنوي‌ آنهاست‌. اين‌ متنها از خواننده‌ صميميت‌ و ايمان‌ به‌ بودايان‌ را مي‌طلبد و خاستگاه‌شان‌ بخش‌ شمالي‌ هند است‌. سوتره‌هاي‌ فلسفي‌ به‌ گروه‌ دوم‌ تعلق‌ دارند.
پِرَگياپارميتا (يا پرگياپارميتا) يكي‌ از سوتره‌هاي‌ معروف‌ مهايانه‌ است‌ كه‌ مركب‌ از چهل‌ كتاب‌ يا چهل‌ سوره‌ است‌. (54) درباره‌ي‌ مقام‌ اين‌ سوره‌ها همين‌ اندازه‌ كافي‌ است‌ بگوييم‌ كه‌ مكتب‌ مادْيَميكه‌ شكل‌ منظم‌شده‌ي‌ نظريه‌ي‌ «تُهيّت‌»ِ سوره‌هاي‌ پرَگياپارَميتا است‌. درباره‌ي‌ ناگارجوُنه‌، بنيادگذار مكتب‌ مادْيَميكه‌، گفته‌ مي‌شود كه‌ او پرَگياپارَميتاشاستره‌ي‌ بزرگ‌ را كه‌ شرحي‌ بر پرَگياپارَميتا است‌، نوشته‌ است‌. در آثار چيني‌ آمده‌ است‌ كه‌ ناگارجُونه‌ پرَگياپارَميتاست‌. با سوره‌هاي‌ پرَگياپارَميتادوره‌ي‌ نوي‌ در آيين‌ بودا آغاز مي‌شود، كه‌ غالباً در كتابهاي‌ غربي‌ از آن‌ به‌ «فراشناخت‌ نو» ياد مي‌كنند. اين‌ سوره‌ها با مفهوم‌ «تُهيّت‌»ِ خود تحول‌ شگرفي‌ در فلسفه‌ و دين‌ بودايي‌ پديد آوردند. در آيين‌ كهن‌تر بودايي‌ واقعيت‌ جوهر يا روان‌ انكار شده‌ بود، اما واقعيت‌ دَرْمَه‌ها، يعني‌ دَرْمَه‌هاي‌ مستقل‌ و تك‌، به‌ طور جزمي‌ اثبات‌ شده‌ بود. در دوره‌ي‌ جديد، اين‌ واقعيتِ دَرْمَه‌ نيز انكار شد. سوره‌هاي‌ پرَگياپارَميتا مدعي‌ است‌ كه‌ تعليمات‌ عميق‌تر بودا را روشن‌شدگي‌ مي‌كند و در شمار نوآوري‌ و بدعت‌ نيست‌. در اينجا چهارده‌ نگفتنيِ بودا تعبيري‌ پرمعنا پيدا مي‌كند. مايه‌ي‌ اصلي‌ اين‌ سوره‌ها همان‌ گفت‌ و گوي‌ بودا است‌. 

ساخته‌ و پرداخته‌ شدن‌ سوره‌هاي‌ پرَگياپارَميتا در حدود هزار سال‌ به‌ درازا كشيد، كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را به‌ چهار دوره‌ تقسيم‌ كرد. دوره‌ نخست‌ مربوط‌ است‌ به‌ 100 قبل‌ از ميلاد كه‌ ساخت‌ و پرداخت‌ يك‌ متن‌ بنيادي‌ (تا 100 ميلادي‌)، به‌ انجام‌ رسيد. در دوره‌ نخست‌، كهن‌ترين‌ متن‌ فراهم‌ آمده‌ است‌. كهن‌ترين‌ متن‌ پرَگياپارَميتا در 8000 قطعه‌ شعر، و سي‌ و دو دفتر ساخته‌ شده‌ و بيش‌تر سوره‌هاي‌ اين‌ دوره‌ اگرچه‌ به‌ نثراند، اما به‌ شماره‌ي‌ شعرهايي‌ كه‌ در آنها آمده‌ نامگذاري‌ شده‌اند. تاريخ‌ برخي‌ از قسمتهاي‌ اين‌ پرَگياپارَميتاي‌ اصلي‌ احتمالاً به‌ 100 ق‌م‌ مي‌رسد. بخشهاي‌ ديگري‌ بعدها به‌ آن‌ افزوده‌ شده‌اند.
در حدود آغاز عصر مسيحي‌، پرَگياپارَميتاي‌ بنيادي‌ به‌ يك‌ پرَگياپارَميتاي‌ بزرگ‌تر تحول‌ يافت‌. امروزه‌ اين‌ پرَگياپارَميتاي‌ بزرگ‌ به‌ شكل‌ سه‌ متن‌ متفاوت‌ درآمده‌ است‌، يعني‌ پرَگياپارَميتا در 000/100 قطعه‌ (شَتَه‌ - ساهَسريكا)، پرَگياپارَميتا در 18000 قطعه‌ (اَشتَه‌ دَشَه‌ ساهَسريكا)، و پرَگياپارَميتادر 25000 قطعه‌. (55) 

طريقت‌ وَجْرَهْيانَهْ 
تاريخ‌ و جغرافياي‌ وَجْرَهْيانَهْ (56)


مناطقي‌ كه‌ اين‌ فرقه‌ بودايي‌ در آن‌ گسترش‌ يافته‌ است‌ عبارت‌اند از: تبت‌ و مغولستان‌. در تبت‌، بوديسمِ كاملاً متمايزي‌ كه‌معمولاً لامائيسم‌ (57) خوانده‌مي‌شود، رواج‌دارد. (اين‌ نام‌از زماني‌ باب‌ شد كه‌ راهبان‌ را لاما خطاب‌ كردند)
بنابر اظهارنظر رابرت‌ ا.هيوم‌، دين‌ بودايي‌ در تبت‌، تركيب‌ كاملاً معيني‌ از دين‌ بومي‌ بُن‌ (58) و بوديسم‌ مهايانه‌ست‌. اين‌ تركيب‌ حاصله‌ همانا دين‌ لاما ناميده‌ مي‌شود. هيوم‌ معتقد است‌ كه‌ خود دين‌ بن‌ نيز احتمالاً تركيبي‌ است‌ از دين‌ ابتدايي‌ قوم‌ تبت‌ و آيين‌ دائو. (59) (هيوم‌، 1369، ص‌ 117).
دالايي‌ لامايِ فعلي‌، كه‌ رهبر مورد پرستش‌ تبت‌ بوده‌ و در زمان‌ اشغال‌ تبت‌ توسط‌ جمهوري‌ خلق‌ چين‌، از اين‌ كشور گريخت‌، در ادامه‌ روندي‌ است‌ كه‌ گفته‌ مي‌شود تجسّد جانشينهاي‌ بودي‌سَتوَهْ در «اَوَلوكيتَشوَرَه‌» مي‌باشد. دالايي‌ لاماي‌ كنوني‌، يك‌ رهبر روحاني‌ كاريزماتيك‌ است‌ كه‌ در سال‌ 1957 از تبت‌ گريخت‌ و به‌ هند پناهنده‌ شد. با وجود اينكه‌ فرقه‌ وَجْرَهْيانَهْ اساساً قرائتي‌ خرافاتي‌ از بوديسم‌ نخستين‌ است‌، با اين‌ حال‌، به‌ خاطر همين‌ روحيه‌ كاريزماتيك‌ دالايي‌ لاماست‌ كه‌ بوديسم‌ وَجْرَهْيانَهْ در آمريكا مورد توجه‌ قرار گرفته‌ است‌. (60) احتمالاً در تبليغ‌ به‌ نفع‌ دالاي‌ لاماي‌ كنوني‌، عوامل‌ سياسي‌ در ارتباط‌ با مناسبات‌ غرب‌ با چين‌ كمونيست‌ بي‌تأثير نبوده‌ است‌.
بوديسمِ وَجْرَهْيانَهْ همچنين‌ وارد قلمرو چين‌، ژاپن‌ و... گرديد و مكاتب‌ اسرارآميزي‌، مانند مكتب‌ ژاپني‌ شين‌گون‌، (61) در تأثيرپذيري‌ از بوديسمِ وَجْرَهْيانَهْ پديدار شدند. معبد عظيم‌ بوروبوُدوُر (62) در جزيره‌ جاوه‌، بازمانده‌ دوران‌ رواجِ بوديسمِ وَجْرَهْيانَهْ در اندونزي‌ است‌ (800 ميلادي‌). گفتني‌ است‌ كه‌ با رواج‌ اسلام‌ در اندونزي‌، وَجْرَهْيانَهْ در اين‌ كشور تقريباً، به‌ طور كامل‌ برچيده‌ شد. 

آموزه‌هاي‌ وَجْرَهْيانَهْ


بوديسمِ وَجْرَهْيانَهْ، عبارت‌ است‌ از بوديسم‌ تانتريك‌. (63) كه‌ معمولاً به‌ معني‌ بوديسم‌ اسرارآميز به‌ كار مي‌رود، وَجْرَه‌ (كه‌ در ژاپني‌ كون‌گو (64) ناميده‌ مي‌شود) در اصل‌ به‌ معني‌ آذرخش‌ ايندرَه‌ (65) است‌. اين‌ واژه‌ در كلمه‌ وَجْرَهْيانَهْ، نماد قدرت‌ جادويي‌ تانتريسم‌ (66) مي‌باشد. تانتريكِ جادويي‌، از طريق‌ مَنْدَلَه‌، (67) اشكال‌ مقدس‌، مانتراها، (68) اوراد مقدس‌ براي‌ ازبَركردن‌ (كه‌ يكي‌ از معروف‌ترين‌ آنها عبارت‌ است‌ از: «اُم‌. ماني‌ پَدْمَهْ هومْ» مي‌باشد كه‌ به‌ معني‌ جواهرات‌ در نيلوفر آبي‌ است‌)، مودره‌ها (69) و ايما و اشاره‌هاي‌ مقدس‌ مي‌تواند كارگر افتد. ادعا مي‌شود كه‌ اين‌ تانتريك‌ جادويي‌ مي‌تواند كاركرد شگفت‌انگيزي‌ داشته‌ باشد يا مي‌تواند براي‌ دستيابي‌ به‌ آزادي‌ و علاوه‌ بر اين‌ (يا به‌ طور جداگانه‌) براي‌ تمرينهاي‌ ارزشمند مورد استفاده‌ قرار گيرد.
درست‌ به‌ همان‌ اندازه‌ كه‌ تانتريسم‌ هندي‌، درباره‌ قدرت‌ جادوييِ رب‌النوعهايي‌ نظير كالي‌ (70) بحث‌ مي‌كند، وَجْرَهْيانَهْ بر روي‌ شخصيت‌ زنان‌، تأكيد مي‌ورزد. وَجْرَهْيانَهْ براي‌ بودي‌سَتوَهْهاي‌ زن‌، به‌ اندازه‌ بودي‌سَتوَهْهاي‌ مرد، احترام‌ قائل‌ است‌. در حالي‌ كه‌ در ساير فرقه‌هاي‌ بودايي‌، بودا به‌ پعنوان‌ يك‌ مرد، مورد تقديس‌ مي‌باشد، بوديسم‌ تبتي‌، در كنار هر بوداي‌ مرد، يك‌ بوداي‌ زن‌ را به‌ صورت‌ قرينه‌ قرار مي‌دهد. همچون‌: تاراي‌ سبز (71) ، تاراي‌ سفيد (72) و ماماكي‌ (73) كه‌ به‌ دفعات‌ به‌ دنيا مي‌آيند تا براي‌ رستگاري‌ مردم‌، اقدام‌ كنند.
نمادهاي‌ وَجْرَهْيانَهْ در مورد جنس‌ مذكر و مؤنث‌، يكسان‌ است‌؛ مثلاً وَجْرَه‌مَنْدَلَه‌ (74) (يا همان‌ جواهر پيش‌ گفته‌)، قرينه‌ مَنْدَلوي‌ زِهدان‌ (75) (يا همان‌ نيلوفر آبي‌ پيش‌ گفته‌) است‌. البته‌ مقصود وَجْرَهْيانَهْ از وحدتِ جنسيِ واقعيِ مذكر فيزيكي‌ (وَجْرَهْ) و مؤنثِ فيزيكي‌ (زِهدان‌) به‌ عنوان‌ بخشي‌ از تانتريسيم‌ آن‌، داراي‌ ابهام‌ و تيرگي‌ است‌. (76) (Kelly. L.Ross, 1999)


پي‌نوشتها
1. اين‌ تفاوت‌ شبيه‌ است‌ به‌ آنچه‌ سعدي‌ در قطعه‌ي‌ معروف‌ زير اشاره‌ مي‌كند كه‌ تفاوت‌ صاحبدلي‌ كه‌ از خانقاه‌ به‌ مدرسه‌ آمد، در اين‌ است‌ كه‌:
گفت‌ اين‌ گليم‌ خويش‌ به‌ در مي‌برد ز آب‌ وان‌ سعي‌ مي‌كند كه‌ بگيرد غريق‌ را
2. ناس‌، جان‌، تاريخ‌ جامع‌ اديان‌، ترجمه‌ علي‌ اصغر حكمت‌ (چاپ‌ هفتم‌)، تهران‌، انتشارات‌ علمي‌ و فرهنگي‌، 1374، صص‌ 224-230.
3. Tripitaka يا Ti-Pitaka به‌ معني‌ سه‌ سبد و همان‌طور كه‌ در بخش‌ پيش‌ اشاره‌ شد، نامي‌ است‌ كه‌ براي‌ سه‌ بخش‌ كانون‌ پالي‌ گذارده‌اند: سبد روش‌ يا وينيَه‌ پيتَكه‌ (Vinay Pitaka) ، سبد گفتارها يا سوتَه‌پيتَكه‌ (Sutta- Pitaka) و سبد فلسفه‌ يا اَبيدَرمَه‌پيتَكه‌ (Abhidbamma Pitaka) . گفتني‌ است‌ كه‌ سبد سوم‌ كانون‌ پالي‌، مركب‌ از تفسير تحليلي‌ بر فلسفه‌ و روان‌شناسي‌ بودايي‌ است‌ (سوزوكي‌، پيشين‌، ص‌ 20)
4. مولانا جلال‌الدين‌ محمد رومي‌ به‌ بلخ‌، علاقه‌ وافري‌ داشت‌. او درباره‌ بلخ‌ چنين‌ مي‌سرايد:
اين‌ بخارا، منبع‌ دانش‌ بود پس‌ بخارايي‌ است‌ هر كاتش‌ بود
اي‌ بخارا! دانش‌ افزا بوده‌اي‌ ليك‌ از من‌ عقل‌ و دين‌ بربوده‌اي‌
5. رواج‌ فرهنگ‌ بودايي‌ در شمال‌ شرق‌ ايران‌ در قرون‌ نخستين‌ هجري‌، دلايل‌ سياسي‌ داشته‌ است‌. زيرا پس‌ از پيروزي‌ اعراب‌ بر ايرانيان‌ در عصر عمر، جبهه‌ي‌ جنگ‌ ايران‌ و عرب‌ از غرب‌ كشور به‌ شمال‌ شرقي‌ كشيده‌ شد. دهقانان‌ خراسان‌ و تخارستان‌ به‌ كمك‌ تركان‌ و تورانيان‌ و با حمايت‌ دولت‌ چين‌، پيروز (فرزند يزدگرد سوم‌ آخرين‌ پادشاه‌ ساساني‌) را به‌ پادشاهي‌ برداشتند و در برابر تازيان‌ در فتح‌ خراسان‌ و فرا رود ايستادگي‌ كردند. حتي‌ پس‌ از پناهندگي‌ پيروز به‌ چين‌ در 55 هجري‌، پسر او با نام‌ نرسه‌ با كمك‌ چين‌ در اطراف‌ تخارستان‌ عليه‌ اعراب‌ فعاليت‌ داشت‌. مسلم‌ است‌ كه‌ در اين‌ اوضاع‌ و احوال‌، بازماندگان‌ ساساني‌ چندان‌ به‌ كيش‌ زرتشتي‌ تكيه‌ نداشته‌اند و بلكه‌ براي‌ جلب‌ حمايت‌ دولت‌ چين‌ و بوداييان‌ تخارستان‌ بيشتر به‌ كيش‌ بودايي‌ متوجه‌ بوده‌اند. نگ‌: امين‌، سيّدحسن‌، پيشين‌، ص‌ 125.
6. كتاب‌ تري‌پيتَكَهْ (يا كتاب‌ قانون‌ مكتب‌ هينَهْيانَهْ) به‌ روايت‌ آقاي‌ پاشايي‌ از 3 قسمت‌ اصلي‌ (اَبي‌ در مه‌ پيتَكه‌، سوتّه‌ پيتكه‌، وِنيَه‌ پيتكه‌) تشكيل‌ شده‌ كه‌ اَبي‌ در مه‌ از 7 قسمت‌ و سوتّه‌ از 5 قسمت‌ تشكيل‌ گرديده‌ است‌. وينيَه‌ نيز از 3 قسمت‌ اصلي‌تر (پري‌ واره‌، كَنْدَ كه‌ و سوتّه‌ وِبَنْگَهْ) تشكيل‌ يافته‌ كه‌ كَنْدكَهْ از دو زير بخش‌ وسوتّه‌ وِبنگه‌ نيز از دو زيربخش‌ (بِكوني‌ وِبَنْگَهْ و مها وِبنگَهْ) فراهم‌ آمده‌ است‌. سوتّه‌ كه‌ خود به‌ 5 زيربخش‌ منقسم‌ است‌، يكي‌ از آن‌ زيربخشها خود به‌ 15 بخش‌ جزئي‌تر تقسيم‌ مي‌گردد. به‌ اين‌ ترتيب‌ بنابه‌ روايت‌ استاد پاشايي‌ تري‌پيتَكَهْ از حدود 31 بخش‌ فرعي‌ تشكيل‌ گرديده‌ است‌ (شماي‌ زير) از سوي‌ ديگر بنابه‌ روايت‌ رابرت‌ هيوم‌، تري‌پيتَكَهْ از 29 بخش‌ فرعي‌ فراهم‌ آمده‌ است‌، كه‌ طول‌ هر يك‌ از آنها از 10 صفحه‌ تا 1839 صفحه‌ است‌. (نگاه‌ كنيد به‌: پاشايي‌، ع‌، بودا، تهران‌ و هيوم‌، اديان‌ زنده‌ جهان‌، ترجمه‌: عبدالرحيم‌ گواهي‌، تهران‌، دفتر نشر فرهنگ‌ اسلامي‌، 1369، ص‌ 113). تقسيم‌بندي‌ متون‌ كانون‌ پالي‌ - تري‌پيتَكَهْ به‌ روايت‌ استاد عسگري‌ پاشايي‌ به‌ شرح‌ زير است‌:
تقسيم‌بندي‌ متون‌ كانون‌پالي‌ - تري‌پيتَكَهْ
تري‌پيتَكَهْ

C . اَبي‌ دَمَّهْ - پيتكَه‌ B . سوتّه‌ - پيتَكَه‌ A . وينيه‌ - پيتكَه‌
(هفت‌ كتاب‌) (پنج‌ مجموعه‌)
1- ذَمَّه‌ - سَنْگَني‌ پَري‌وارَه‌ كَنْدَكَه‌ سُوتَّه‌ - وِبَنْگَه‌
2- وِبَنْگَه‌
3- داتُوكَتا مَهاوَگَّه‌ چُولَه‌ وَگَّه‌
4- پُوگَّله‌ - پَنْيتَي‌
5- كَتاوَتُّو بِكُوني‌ - وِبَنگه‌ مَهاوِبَنگه‌
6- يَمَكَه‌
7- پَتّانَه‌

ديگه‌ - نِكايَه‌ مجمَه‌ - نِكايَه‌ سَمْيُوتَّه‌ - نِكايه‌ اَنْگُوتَّرَه‌ - نكايه‌ *كُودَّكَه‌ - نيكايه‌

تِيرَه‌ - گاتا پيتَه‌ - وَتُّو وِمانَه‌ - وَتَّو سُوتّه‌ - نِپاتَه‌ اِتي‌ وُوتَّكَه‌ اُودانَه‌ ذَمَّه‌پَدَه‌ كُودَّكَه‌ - نِپاتَه‌
7 7 6 5 4 3 2 1
تِيري‌ - گاتا جاتَكِّه‌ نِدّيْسَه‌ پَتي‌سَمْبِهدا اَپَدانَه‌ بُدَّوَمْسَه‌ چَرِيا - پيتكَه‌
9 10 11 12 13 14 15
7. اين‌ واژه‌ دوبار در كتاب‌ به‌ كار رفته‌ و بنابراين‌ بعيد نيست‌ كه‌ به‌ همين‌ دليل‌ عنوان‌ كتاب‌ دَمَه‌ پده‌ انتخاب‌ گرديده‌ است‌ (پاشايي‌، عسگري‌، 1380، ص‌ 15).
8. Sutra به‌ معناي‌ سوره‌ و گفتار
9. مي‌گويند كه‌ 423 شعر مورد اشاره‌ در 300 موقف‌ مختلف‌ از سوي‌ بودا سروده‌ شده‌ كه‌ همگي‌ در دَمَه‌پَدَه‌ منعكس‌ مي‌باشد. (نگ‌: ع‌. پاشايي‌، راه‌ آيين‌، تهران‌، نگاه‌ معاصر، 1380، ص‌ 14).
10. ع‌. پاشايي‌. همان‌. صص‌ 93-90
11. ناكامورا مي‌نويسد: «در گردهمايي‌ راجگهه‌ دو دسته‌ از رهبانان‌ شركت‌ داشتند، محافظه‌كاران‌ كه‌ سراسر وينيَه‌ را مي‌پذيرفتند، و پيشروان‌ كه‌ همه‌ بندهاي‌ وينيَه‌ را بي‌چون‌ و چرا نمي‌دانستند. گروه‌ نخست‌ را كاشيپه‌ رهبري‌ مي‌كرد، و نماينده‌ گروه‌ دوم‌ آننده‌ بود. سپس‌ در گردهمايي‌ ويشالي‌ (Vaishجli) ده‌ مورد سازماني‌ به‌ برخورد سخت‌ اين‌ دو دسته‌ انجاميد و از همين‌رو اين‌ آيين‌ به‌ دو دسته‌ تراوادين‌ و پيروان‌ مهاسنگهيكه‌، بخش‌ شدند. آيين‌ بودايي‌ از دوران‌ نخست‌ تحت‌ تأثير عوامل‌ بومي‌ رشد كرد و در هر مكاني‌ از آن‌ عوامل‌ رنگ‌ پذيرفت‌. همين‌ رنگ‌پذيري‌ به‌ تشكيل‌ فرقه‌هاي‌ گوناگون‌ كمك‌ كرد. اين‌ برداشت‌ را مي‌توان‌ با بررسي‌ رساله‌هاي‌ اين‌ گروهها نشان‌ داد. در گروه‌ تِرَهْوادَهْ نزديك‌ به‌ بيست‌ فرقه‌ شناخته‌اند. (آشتياني‌، جلال‌الدين‌، 1377، ص‌ 100)
12. Vajji
a/Yasa - s َ 13. Ya
soka َ a - al - 14. K
15. اكيرا مي‌نويسد: صد سال‌ پس‌ از مرگ‌ بودا گردهمايي‌ (Sangiti) بزرگي‌ در وَيشالي‌ براي‌ رسيدگي‌ به‌ لغزشهاي‌ رهبانان‌ تشكيل‌ شد، كه‌ آن‌ را سنگيتي‌ هفتصد شيوخ‌ ناميدند. از جمله‌ پرسشهاي‌ مورد گفتگو چنين‌ بود (لغزشهاي‌ رهبانان‌):
1- نمك‌ را در شاخ‌ حيواني‌ ريخته‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور انباركردن‌ خوراك‌ است‌.
2- آنگاه‌ كه‌ سايه‌ روي‌ ساعت‌ (خورشيدي‌) دو انگشت‌ از نيمروز گذشته‌، غذا خورده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
3- پس‌ از غذا خوردن‌ به‌ دهكده‌ ديگر رفته‌ و در يك‌ روز دوبار غذا خورده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
4- آب‌ پنير را پس‌ از نوشيدن‌ شير نوشيده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
5- بورياي‌ حاشيه‌دار به‌ كار برده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
6- چند گردهمايي‌ دو هفته‌ يك‌ بار، در يك‌ سيما (Simج) انجام‌ داده‌اند، كه‌ سرپيچي‌ از دستور است‌.
اين‌ گردهمايي‌ را همچنين‌ انجمن‌ بررسي‌ ونييَهْ (Vinaya Sangiti) مي‌ناميدند در اين‌ انجمن‌ كشمكشها بالا گرفت‌ و موجب‌ جدايي‌ بزرگ‌ در آيين‌ بودا شد (ظاهراً پرسشهاي‌ بسيار مهمي‌ مورد گفتگو بوده‌!) و دو مكتب‌ كلي‌ يكي‌ به‌ نام‌ مَهاسنگهيكه‌ (Mahجsanghika) انجمن‌ بزرگ‌ كه‌ به‌ تفسيرهاي‌ آزاد پايبند بودند، و ديگري‌ مكتب‌ شيوخ‌ (Sthaviravجda) كه‌ محافظه‌كار بودند، پديد آمد. در كنار اين‌ دو مكتب‌، گروههاي‌ ديگري‌ هم‌ سازمان‌ يافتند. در رساله‌اي‌ از استادي‌ به‌ نام‌ مَهادِوَه‌ (Mahجdeva) وابسته‌ به‌ سنّت‌ شمالي‌، انگيزه‌ اين‌ جدايي‌ چيز ديگري‌ بيان‌ شده‌ است‌ و آن‌ هم‌ رأي‌ نبودن‌ درباره‌ پايگاه‌ ارهت‌ است‌ كه‌ از ديدگاه‌ پيروان‌ نخستين‌ بودا لغزش‌ناپذير بود ولي‌ مهاسنگهيكه‌ با آن‌ گروه‌ هم‌آوا نبود. پرسشهاي‌ پنجگانه‌ كه‌ مَهادِوَه‌ درميان‌ مي‌گذارد چنين‌ است‌:
1- آيا ممكن‌ است‌ ارهت‌ هم‌ تحريك‌ شهواني‌ شود.
2- امكان‌ ناداني‌ براي‌ ارهت‌ هم‌ وجود دارد.
3- ارهت‌ هم‌ ممكن‌ است‌ شك‌ كند.
4- آيا امكان‌ دارد ارهت‌ به‌ ياري‌ ديگري‌ تنوير شود.
5- آيا ارهت‌ راه‌ را با يك‌ نداي‌ شگفت‌زدگي‌ به‌ پايان‌ رسانده‌ است‌. (آشتياني‌، 1377، ص‌ 102)
كُنسه‌ پس‌ از بيان‌ گردهمايي‌ وَيشالي‌ مي‌نويسد: «پيروان‌ حكمت‌ كهني‌ براي‌ پابرجايي‌ دهرمه‌ تنها برگزيدگان‌ يا ارهتها را سزاوار مي‌پنداشتند، ولي‌ پيروان‌ مهاسنگهيكه‌ افزون‌ بر ارهتها، رهبانان‌ و سرمايه‌داران‌ و مالكين‌ و مردم‌ را نيز شايسته‌ پيوستن‌ به‌ انجمن‌ مي‌دانستند. مبناي‌ جدايي‌ اين‌ دو گروه‌ را نخست‌ پرسشهاي‌ پنجگانه‌ رهباني‌ به‌ نام‌ مَهادِوَه‌ گزارش‌ داده‌اند كه‌ ارهت‌ را در شمار لغزش‌ناپذيران‌ نمي‌دانست‌ و گذشته‌ بر اين‌ باور داشت‌ كه‌ ارهتها شبها انزال‌ مني‌ دارند و اين‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ هنوز بر شهوت‌ خود چيره‌ نشده‌اند و مارَ مي‌تواند آنها را گمراه‌ سازد. ارهتها همه‌دان‌ نيستند و هنوز جهل‌ را نابود نساخته‌اند، ارهتها ممكن‌ است‌ براي‌ تنوير نياز به‌ ديگران‌ داشته‌ باشند و از ديگران‌ بياموزند و ناداني‌ ممكن‌ است‌ در آنان‌ شك‌ به‌ وجود آورد. پيروان‌ حكمت‌ كهن‌ از اين‌ سخنان‌ چنان‌ خشمگين‌ شدند كه‌ او را تاجرزاده‌ نابكاري‌ خواندند كه‌ با مادرش‌ زنا كرده‌ و پدرش‌ را مسموم‌ و سپس‌ مادر خود را كشته‌ است‌. او كشنده‌ بسياري‌ از ارهتها نيز مي‌باشد. اين‌ نابكار پس‌ از اين‌ تبهكاريهاي‌ شرم‌آور ترك‌ خانه‌ كرده‌ و خود را در شمار رهبانان‌ درآورده‌ است‌ و اكنون‌ با درميان‌ گذاشتن‌ اين‌ پرسشها مي‌كوشد در آيين‌ بودا شكاف‌ وارد سازد». (بنگريد به‌: آشتياني‌، جلال‌الدين‌، عرفان‌ بوديسم‌، تهران‌، انتشار، 1377، ص‌ 104).
ataliputra/Patatiputta - 16. P
17. Mahindra/Mahinda
18. Sangamitta
alardhar - 19. J
20. نام‌ اين‌ زائر را به‌ شكلهاي‌ گوناگون‌ خوانده‌اند، چون‌ يوان‌ جوان‌، و مانند آن‌. . Yuan Chwang
21. ارابه‌ي‌ بزرگ‌ هم‌ گفته‌اند. ana - ay - . Mah
22. ارابه‌ي‌ كوچك‌ هم‌ گفته‌اند. ana - . Hi¨nay
23. Kumara Jiva
24. Budba babhadra
25. Fa- Hsein
26. Fa- Xian
27. Hsuan - Tesang
28. Xuan Zang
29. تسانگ‌ به‌ منظور زيارت‌ دندان‌ بودا به‌ جلال‌آباد افغانستان‌ كنوني‌ رفت‌ ولي‌ آن‌ را در آنجا نيافت‌. وي‌ از وجود يكصد صومعه‌ بودايي‌ و سه‌ هزار راهب‌ كه‌ همگي‌ پيرو طريقه‌ي‌ هينَهْيانَهْ بوده‌اند، خبر مي‌دهد. ر.ك‌: امين‌ سيّدحسن‌، بازتاب‌ اسطوره‌ بودا در ايران‌ و اسلام‌، تهران‌: ميركسري‌'، 1378، به‌ نقل‌ از:
Translated by J.Taka Kusa, Delhi, 1896. A Record of the Buddhist Religion, tsing,
30. Malay
31. Chandra Gupta II
32. Budhisattva
33. Avalokiteshvara
34. Goddess of Mercy
35. Kwan - Yin
36. Kannon
37. Maha Vairo Cana
38. Amitabha
39. Western Paradise
40. Pure Land
41. Amida
42. Dainichi
43. Kamakura
44. Todaiji
45. Monclsticism
46. Tien - Tai
47. Tendai
48. Chan
49. Seon
50. Enlightenment
51. مكتب‌ ذن‌ در ژاپن‌ به‌ دو شاخه‌ رينزاي‌ ذن‌ و سوتوذن‌ تقسيم‌ مي‌شود.
52. Taoism
53. utra - s به‌ پالي‌ sutta .
54. بخشهايي‌ از پِرَگياپارميتا توسط‌ استاد عسگري‌ پاشايي‌ به‌ فارسي‌ برگردان‌ شده‌ است‌. نگاه‌ كنيد به‌: عسگري‌ پاشايي‌، فراسوي‌ فرزانگي‌، تهران‌، نگاه‌ معاصر، 1380.
55. ع‌. پاشايي‌، فراسوي‌ فرزانگي‌، صص‌ 47 - 40
56. Vafrayana
57. Lamaism
58. Bon
59. Taoism
60. نگاه‌ كنيد به‌: هوكينز، بردلي‌، آيين‌ بودا، ترجمه‌ محمدرضا بديعي‌، تهران‌، اميركبير، 1380، ص‌ 146
61. Shingon
62. Borobudur
63. Tantric
64. Kongo
65. Indra
66. Tantrism
67. Mandala
68. Mantras
69. Mudras
70. Kali
71. Green Tara
72. White Tara
73. Mamaki
74. Vafra Mandala
75. Womb Mandala
76. See: Kelly. L. Ross. Ph.D, http:// www. friesian. com/ buddhism. htm. p. 89

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄بــودا
تسلیم نشوید
 

زندگى هم اصول و قواعدى دارد.

 اصولى كه در تمام مراحل و ابعاد زندگى بايد به كار بست تا با رعايت آنها، بتوان به هدف نائل شد. بسيارى از اين اصول را مى‏توان با تكيه بر تجارب و آزمودنى‏هايى كه ديگران به آن دست يافته‏اند، شناخت. آن چه در زير مى‏آيد، همان اصول و آزمون‏هايى است كه ديگران به آن رسيده‏اند و مى‏تواند براى بسيارى از ما راه‏گشا باشد. اصول هفت‏گانه‏اى كه هر كدام با هفت دستورالعمل جزئى و تفصيلى بيان شده است، از اين مقوله است؛ گرچه ادعا نمى‏كنيم كه تمام اصول زندگى در همين هفت اصل و 49 دستورالعمل خلاصه مى‏شود.
چه بسا شما نيز بتوانيد چندين اصل ديگر به آن بيافزاييد.

الف) اصل مقاومت‏

1. وقتى با مشكلى روبه‏رو مى‏شويد، هرگز تسليم نشويد و همواره اصل تسليم‏ناپذيرى را به كار گيريد.
2. به خاطر داشته باشيد كه با نظم در تفكر، مى‏توانيد بر كوه مشكلات پيروز شويد.
3. هميشه به خود بگوييد كه هنوز براى تسليم شدن زود است؛ هرگز تسليم نشويد.
4. هميشه سخنان اميدوار كننده بر زبان جارى كنيد و هرگز منفى فكر نكنيد.
5. به دنبال آن باشيد كه حقيقت خود درونى‏تان را بشناسيد و اگر بار اول نتوانستيد، بار ديگر سعى كنيد.
6. به خود تلقين كنيد كه خواستن، توانستن است و مطمئن باشيد كه با انديشه و تعقل، بر مشكلات پيروز مى‏شويد.
7. خداوند شما را يارى مى‏كند؛ اگر خودتان به يارى خويش بشتابيد.

 

 

ب) اصل ايمان و باور

1. زندگى، بدون داشتن مشكل و مسئله، مصيبت‏بار و غم‏انگيز است.
2. زنده‏ها هميشه مسئله دارند؛ شما به اندازه عظمت مشكلاتتان زنده‏ايد.
3. مشكل خود را بفهميد و بشناسيد و تمام جوانب آن را به روش علمى و منطقى بررسى كنيد.
4. در برخورد با مشكل، خونسرد باشيد و واكنش‏هاى ناگهانى انجام ندهيد.
5. مغز آدمى براى تفكر و نتيجه‏گيرى صحيح، نياز به آرامش دارد.
6. راه حل تمام مسائل، در ذهن شماست؛ به خودتان فرصت مناسب را براى چاره‏جويى بدهيد.
7. ايمان با پيروزى، ركن اصلى رسيدن به مقصود است.

 

 

ج) اصل سعه صدر
1. سعى كنيد عصبانى نشويد. شما مى‏توانيد بر اعصاب خود تسلط پيدا كنيد؛ اگر ايمان داشته باشيد كه مى‏توانيد، موفق خواهيد شد.
2. آرامش خاطر، به آسانى به دست نمى‏آيد؛ بلكه تمرين و مداومت مى‏خواهد؛ از همين حالا شروع كنيد.
3. علت و دليل اصلى ناراحتى خود را شناسايى كنيد.
4. انديشه‏هاى منفى و ناصوابى را كه در ضمير ناخودآگاه آزارتان مى‏دهد، پيدا كنيد و آنها را از خود دور كنيد.
5. هرگز عجله نكنيد و خود را گرفتار شتاب عصر ماشين نكنيد.
6. دوستان و معاشران خود را از افراد صبور و بردبار انتخاب كنيد.
7. به خدا توكل كنيد و آرام و مطمئن به پيش برويد.

 

 

د) اصل انگيزه‏

1. محرك و انگيزه در وجود شما آتشى را بر مى‏افروزد كه قواى درونى شما را برخواهد انگيخت.
2. اين آتش، استعدادهاى شما را عيان مى‏كند. استعدادها و توانايى‏هاى خود را پيدا كنيد و به كار بگيريد.
3. در انجام هر كارى، با تمام وجود بكوشيد؛ ترديد نكنيد و محرك اصلى را در ذهنتان زنده نگه داريد.
4. هدف خود را هرگز از نظر دور نكنيد و هميشه آن را جلو چشم خود داشته باشيد.
5. هرگز نگوييد كه نمى‏شود؛ بگوييد من مى‏توانم و انگيزه كافى براى هدفم دارم.
6. انگيزه اصلى هر كارى را در ذهن خود مجسم كنيد؛ تا حدى كه در انديشه ناخودآگاهتان رسوخ كند.
7. با افزايش آگاهى و شناخت از هدف، انگيزه حركت و تلاش به سوى آن را تقويت كنيد.

 

 

و) اصل اعتماد به نفس‏

1. به خاطر داشته باشيد كه اعتماد به نفس، اولين شرط پيروزى است؛ پس به خود اعتماد داشته باشيد.
2. در مبارزه با مشكلات زندگى، با تمام قوا پيش برويد و نهراسيد؛ زندگى، توان از دست رفته را به شما برمى‏گرداند.
3. مثبت فكر كنيد؛ ابتكار عمل داشته باشيد و مطمئن باشيد كه انجام كارها به بهترين نحو، از شما بر مى‏آيد.
4. از خودتان تصوير خوبى در ذهن داشته باشيد؛ زيرا همان خواهيد شد كه فكر مى‏كنيد مى‏توانيد بشويد.
5. هرگز اجازه ندهيد كه اشتباهى شما را از پيشرفت باز دارد؛ از اشتباه خود پند بگيريد و پيش برويد.
6. خود را بشناسيد و به خود اطمينان داشته باشيد و آن گاه، خود را دوست خواهيد داشت.
7. جمله «خواستن، توانستن است»، جمله‏اى پر از انرژى و قدرت است؛ آن را در صفحه ذهن خود هميشه حفظ كنيد.

 

 

ه) اصل تفكر مثبت‏

1. خستگى و به تنگ آمدن، لازمه زندگى نيست.
2. اين فلسفه زندگى را از ياد نبريد؛ شادمان باشيد.
3. خدا را فراموش نكنيد كه گرماى ايمان و تفكر مثبت، خستگى را از تن مى‏زدايد.
4. اگر زندگى را دوست داشته باشيد، زندگى هم دوستتان خواهد داشت.
5. گاهى از ازدحام و آشوب شهرها دور شويد و در آغوش طبيعت و زيبايى‏هاى آن بياساييد.
6. معاشران خود را از ميان افراد فعال، با نشاط و پرشور انتخاب كنيد.
7. مغزتان را فعال نگه داريد؛ كوشا باشيد و در كارها شركت كنيد و با تفكر مثبت، فعاليت‏هاى روزانه را پى‏گيرى كنيد.

 

 

ى) اصل اميد
1. استعداد خود را باور داشته باشيد و مطمئن باشيد كه در لحظه‏هاى نياز، به كمكتان خواهد آمد.
2. به خود جرأت دهيد و وارد ميدان عمل شويد تا موفقيت را در آغوش كشيد.
3. تمام سعى خود را به كار ببريد و بقيه را به خداوند متعال واگذاريد.
4. آينده را همان گونه كه آرزو داريد، در نظر آوريد تا همان گونه نيز پيش آيد.
5. واژه‏هاى «نمى‏شود»، «نمى‏توانم» و... را از فرهنگ كلمه‏هاى مورد استفاده خود، حذف كنيد.
6. از خداوند، طلب يارى كنيد؛ دعا، به شما نيروى فراوان مى‏بخشد.
7. قبول كنيد كه ميل و اميد به زندگى، در رگ‏هاى شما جارى است و سلول‏هاى بدنتان، تلاش و اميدشان، به تلاش و موفقيت جدى است.

 

متعلق به موضوع « مقالات »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄مـقـالات