زرتشت بزرگ مرد دانشمندي كه از جانب پروردگار به پيامبري برگزيده شد بنا به اعتقاد ديني زرتشتيان در 3743 سال پيش به پيامبري برگزيده شد . اين زمان از نظر بعضي از تاريخ نويسان و دانش پژوهان حتي تا 8000 سال پيش تخمين زده شده است . زرتشت بنا به گاتها ، كلام آسماني زرتشت ، در ناحيهاي به اسم ايرانويج به دنيا آمده است . عدهاي زرتشت را از شرق ايران و عده اي از غرب ايران ميدانند . هر چه هست دانشمندان درباره مكان و زمان زرتشت هنوز به توافق نرسيدهاند ولي ظهور زرتشت را تمام دانشمندان تاييد كردهاند .
نظر نويسنده نوشتار : به نظر اينجانب دليلي كه ما از زمان و مكان زندگي او ، و همچنين زندگي شخصي زرتشت اطلاع چنداني در دسترس نداريم و همچنين در گاتها كلام مقدس اهورايي كه از جانب اشو زرتشت سروده شد نيز در اين باره نمي توانيم اطلاعات چنداني بيابيم اين است كه زرتشت در گاتها به كليات پرداخت . و از وارد كردن جزئيات و هم سنت خود در گاتها خودداري كرد . كلام مقدس گاتها وابسته به مكان و زمان نيست و در هر زمان و مكاني كه انديشه انسان وجود داشته باشد كلام مقدس گاتها نيز نمود دارد . چون كلام گاتها همه بر انديشهاي نيك استوار است و بند بند آن به اين اشاره دارد . بنابراين همانطور كه اين مرد بزرگوار مكان و زمان زندگي خويش را در كتاب مقدس خود وارد نكرد و ديگران نيز اينچنين نكردند و به خواستههاي او ارج نهادند ما نيز بر اينكار اصرار نميكنيم . با مطالعات باستانشناسي و زبانشناسي و بررسي كتب تاريخ نگاران ، كه دانشمندان انجام داده ، از جمله روانشاد استاد ذبيح بهروز ، ما زرتشتيان تاريخ زندگاني او را 3743 سال قبل دانسته و اين تاريخ را تاريخ ديني خود ميدانيم.
براي شنا کردن به سمت مخالف رودخانه ، قدرت و جرات لازم است . وگرنه هر ماهي مرده اي هم مي تواند از طرف موافق جريان آب حرکت کند .
جوون: ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده؟
پيرمرد:معلومه كه نه!
جوون: ولي چرا؟! مثلا اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي؟!
پيرمرد: ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم!
جوون: ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه؟!
پيرمرد: ببين… اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي!
جوون: كاملا امكانش هست!
پيرمرد: ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي!
جوون: كاملا امكان داره!
پيرمرد: يه روز ممكنه تو بياي به خونهء من و بگي كه فقط داشتي از اينجا رد مي شدي و اومدي كه يه سر به من بزني! بعد من ممكنه از روي تعارف تو رو به يه فنجون چايي دعوت كنم! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم براي خوردن چايي بياي خونهء من و بپرسي كه اين چايي رو كي درست كرده؟!
جوون: ممكنه!
پيرمرد: بعد من بهت مي گم كه اين چايي رو دخترم درست كرده! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفي كنم و تو هم دختر من رو مي پسندي!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد تو سعي مي كني كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كني! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كني و با همديگه بيرون بريد!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه! بعد از ملاقاتهاي متوالي ، تو عاشق دختر من ميشي و بهش پيشنهاد ازدواج مي كني!
مرد جوون لبخند ميزنه!
پيرمرد: بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون براي من تعريف مي كنين و از من اجازه براي ازدواج مي خواين!
مرد جوون در حال لبخند: اوه بله!
پيرمرد با عصبانيت: مردك ابله! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكي مثل تو كه حتي يه ساعت مچي هم از خودش نداره در نميارم..!!


