تبليغاتX
.:. افـکار خوشمزه .:.
عمومی

 آدم هـا بر دو قـسمند :

 يا بره متولد مي شوند و يا مادرزادي گرگ به دنيا مي آيند ، گرگ ها هميشه گرگ مي مانند ولي بره ها يا در نهايت تبديل به يک گوسفند تمام عيار مي شوند و يا ياد مي گيرند چگونه گرگ باشند...
 قسمت جالب ماجرا اينجاست که گرگ "بره زاده" حريص تر و خون ريز تر از گرگ "گرگ زاده" است ، چرا که او از روي عقده ي حـقارت و کينه و نـفرت مي درد و گرگ زاده تنها به حـکم طبيعت خـويش. 
Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
زنـها
 

  • قلب زن پرتگاهی است هولناک که عمق آن را نمی توان حدس زد.   " لامارتین "

 

  • دو زن هرگز با یکدیگر دوستی و محبت نمی ورزند مگر به خاطر توطئه بر علیه زن سوم.    " آلفوس کار "

 

  • در آغاز هر کار مهم پای زنی وجود دارد.    " لامارتین "

 

 

  • زنها ما را جست و جو می کنند که ما آنها را درک کنیم نه آنکه آنها را دوست بداریم.       " اسکار وایلد "

 

  • وقتی زنی از زیبایی زن دیگری تعریف می کند ، در زشتی او شک ندارد.         " ویتوریو دیسکا "

 

متعلق به موضوع « عمومی »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
زن حامله!
اگر شما زنی را بشناسید که حامله است و ۶ فرزند هم دارد که سه تایشان کر ٬ دوتا کور و یکی عقب افتاده ذهنی است و به بیماری سفلیس هم مبتلاست٬ آیا به او حق می دهید که بچه اش را سقط کند؟؟؟

 

اگر به سئوال بالا پاسخ مثبت داده اید...

در این صورت شما بتهوون را کشته اید.

 

 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
وبلاگ یعنی

 

معلم فیزیک:

                وبلاگ یعنی ایجاد حرکت شتاب دار در انعکاس پرتو های مربوط به نیمه ی پنهان شخصیت افراد با نیروی اینرسی فیلترینگ!

 

معلم ورزش:

                وبلاگ یعنی دراز- نشست افکار در دنیای مجازی و تقویت ماهیچه های چشم و مفاصل انگشت هنگام حرکت روی کیبورد!

 

معلم هندسه:

               وبلاگ یعنی تبدیا فضای تک بعدی نظریات و عقاید به فضای چند بعدی.

 

معلم ریاضی:

                 وبلاگ تابعی از حرف های نسل سوم و مکان هندسی نظریات و اطلاعاتی است که حقیقی بودن آنها ، از اپسیلن تا بی نهایت میل می کند و تعلق این نظریات به مجموعه افکار حقیقی ، با دل و جرئت و جگر نویسنده و شناسایی وبلاگ او به وسیله ی آشنایان ، ارتباط مستقیم دارد!

 

معلم شیمی:

               وبلاگ فضایی برای حرکت جنبشی و واکنش و تجزیه و ترکیب افکار و اطلاعات با چگالی های متفاوت است که معمولاً که به دلیل نبود نظرات و محدودیت ، گاه غلظت و جرم و ضریب نفوذ اطلاعات آن ، به صفر میل می کند و به باد هوا تبدیل می شود!

 

معلم زیست شناسی:

                         وبلاگ عبارت است از محیطی که در آن ، افکار و عقاید کمیاب و نایاب ، در حال انقراض است یا حتی منقرض شده است و این امر از دوره ی دایناسورها تا کنون ، بی سابقه بوده است!

 

معلم جغرافیا:

                  وبلاگ محل برخورد جریان های فکری و اطلاعاتی کم فشار و پر فشار در سطوح فوقانی جو افکار عمومی جامعه است که گاه تغییرات محدود آب و هوایی را در لایه های فوقانی ذهنی نسل جوان ایجاد می کند.   

 

 متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄افکار خوشمزه
زندگی


زندگي وابستگي متقابل است.

هيچکس مستقل نيست. حتي براي لحظه‌اي نمي‌توانيم تنها زندگي کنيم. به حمايت تمام هستي نيازمنديم، هر آن دم است و بازدم.

نه اين يک پيوند نيست، اين وابستگي متقابل محض است. تا مي‌توانيم از اسم‌ها حذر کنيم، اينکار در زبان امکان‌پذير نيست، ولي در عرصه زندگي مي‌توانيم، چون زندگي خود يک فعل است. زندگي يک اسم نيست، واقعاً "زندگي کردن" است و نه "زندگي".

عشق نيست، عشق ورزيدن است.

پيوند نيست، پيوند يافتن است.

ترانه نيست، ترانه خواندن است.

رقص نيست، رقصيدن است.

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل | موضوع: ◄افکار خوشمزه
سنگ تراش

 


روزي سنگتراشي که از کار خود ناراضي بود و احساس حقارت مي کرد ، از نزديکي خانه ي بازرگاني عبور مي کرد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را ديد و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : اين بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.


در يک لحظه ، او تبديل به بازرگاني با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر مي کرد از همه قدرتمند تر است . تا اين که يک روز حاکم شهر از آنجا عبور مي کرد. او ديد که همه مردم به حاکم احترام مي گذارند حتي بازرگانان .


مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم يک حاکم بودم ، آن وقت از همه قويتر مي شدم !


در همان لحظه ، او تبديل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روي تختي روان نشسته بود ، مردم همه به او تعظيم مي کردند. احساس کرد که نور خورشيد او را مي آزارد و با خودش فکر کرد که خورشيد چقدر قدرتمند است.


او آرزو کرد که خورشيد باشد و تبديل به خورشيد شد و با تمام نيرو سعي کرد که به زمين بتابد و آن را گرم کند.


پس از مدتي ابري بزرگ و سياه آمد و جلوي تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نيروي ابر از خورشيد بيشتر است و تبديل به ابري بزرگ شد.


کمي نگذشته بود که بادي آمد و او را به اين طرف و آن طرف هل داد. اين بار آرزو کرد که باد شود و تبديل به باد شد.ولي وقتي به نزديکي صخره اي رسيد ، ديگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت.

با خود گفت:

 پس صخره قوي ترين چيز در دنياست و تبديل به آن شد . همان طور که با غرور ايستاده بود ، ناگهان صدايي شنيد و احساس کرد که دارد خرد مي شود.

 نگاهي به پايين انداخت و سنگتراشي را ديد که با چکش و قلم به جان او افتاده است !

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
کسی را ، راه نمیدم !


در قرون وسطا کشيشان بهشت را به مردم مي فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولي قسمتي از بهشت را از آن خود مي کردند.

فرد دانايي که از اين ناداني مردم رنج مي برد دست به هر عملي زد نتوانست مردم را از  انجام اين کار احمقانه باز دارد تا اينکه فکري به سرش زد... به کليسا رفت و به کشيش مسئول فروش بهشت گفت:

قيمت جهنم چقدره؟

کشيش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!

مرد دانا گفت: بله جهنم.

کشيش بدون هيچ فکري گفت: ۱۰ سکه

مرد سراسيمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهيد.

کشيش روي کاغذ پاره اي نوشت:  سند جهنم

مرد با خوشحالي آن را گرفت از کليسا خارج شد. به ميدان شهر رفت و فرياد زد: من تمام جهنم رو خريدم

اين هم سند آن است. ديگر لازم نيست بهشت را بخريد چون من هيچ کس را داخل جهنم راه نمي دهم!

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
جذابيت هاي تهران


      تشکيل اجتماعات و راه پيمايي ها ، بدون حمل سلاح ، به شرط آن که مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است ." ( قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران ، اصل بيست و هفتم )


 
در هفته گذشته اعلام شد که تهران يکي از ده شهر نامطلوب جهان براي سکونت شناخته شد. اما تهران جذابيت هاي منحصر بفردي هم دارد که در هيچ جاي دنيا نظير ندارد:


۱) تهران تنها شهري است که در آن مي توانيد وسط خيابانهاي آن نماز بخوانيد، وسط پارک شام بخوريد، در رستوران به ديدن مانکن هاي لباس هاي مدل جديد برويد، در تاکسي نظرات سياسي تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما براي ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.


۲) تهران تنها شهري است که در آن دو نفر روي دوچرخه مي نشينند، چهار نفر روي موتورسيکلت مي نشينند، شش نفر توي ماشين مي نشينند، ۳۰ نفر توي ميني بوس مي نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس مي شوند.


۳) تهران تنها شهري است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد مي شوند، اتومبيل ها حتما روي خط عابر پياده توقف مي کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور مي کنند.


۴) تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور مي کند.


۵) در تهران از همه جاي ماشين ها صدا در مي آيد، جز از ضبط صوت آن.


۶) در تهران هيچ جاي زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه جاهايي که ديده نمي شود نگاه مي کنند.


۷) همه در خيابان ها و پارک ها با صداي بلند با هم حرف مي زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند.


۸) تهران تنها شهري است در دنيا که همه صحنه هاي فيلمهاي بزن بزن را در خيابان هاي شهر مي توانيد ببينيد، اما تماشاي اين فيلمها در سينما ممنوع است.


۹) مردم وقتي سوار تاکسي مي شوند طرفدار براندازي هستند، وقتي به مهماني مي روند اصلاح طلب مي شوند و وقتي راه پيمايي مي کنند محافظه کارند و وقتي سوار موتورسيکلت مي شوند راست افراطي مي شوند.


۱۰) رانندگي در تهران مثل سياست ايران است، هرکسي هر کاري دلش بخواهد مي کند، اما همه چيز به کندي پيش مي رود.


۱۱) ماشين ها در کوچه هاي تنگ با سرعت ۸۰ کيلومتر حرکت مي کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت مي کنند و در بزرگراهها پارک مي کنند تا راه باز شود.


۱۲) در شمال شهر تهران مردم در سال ۲۰۲۰ ميلادي زندگي مي کنند و در جنوب شهر در سال ۲۰ هجري قمري.
 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
حکومت زنها !!

اگر زنها بر دنيا حكومت مي كردند!

 مردها به پر خوابي معروف مي شدند.

 زنهاي كمتري رژيم مي گرفتند، چون استاندارد وزن ايده آل آنها از 40 كيلو بالا تر مي رفت.

 خريد به عنوان يكي از حركات آيروبيك در نظر گرفته مي شد.

 مردها منشي روساي زن مي شدند.

 دستمزد مردها در ازاي هر يك دلاري كه زنها بدست مي آورند، 70 سنت بود.

 در حاليكه زن مشغول تماشاي تلويزيون بود،مرد خانه برايش نوشيدني وآب ميوه مي آورد.

 مردها عباراتي چون(( متاسفم، دوستت دارم، اصلا چاق به نظر نمي رسي )) را ياد مي گرفتند.

 مردها را بنا به وضع ظاهرشان، و زنها را بر اساس عملكردشان مورد قضاوت قرار مي دادند.

 مردها از صبح تا شب در اين فكر بودند كه زنها در چه فكرند!

 مردها همان قدر كه به كار خود اهميت مي دادند، استحكام روابط خانوادگي و خويشاوندي خود را نيز مهم مي شمردند

 برنامه خبر ورزشي در تلويزيون بيشتر از يك دقيقه نبود.

 مردهاي چاق دائما نگران اضافه وزن خود بودند.

 پس از تولد كودك، به مردها شش هفته مرخصي براي مراقبت از فرزند تعلق مي گرفت.

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
موفقیت

در 4 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        خیس نکردن شلوار

 

در 12 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        پیدا کردن دوست

 

در 18 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        داشتن گواهینامه

 

در 20 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        سالم بودن

 

در 23 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                    داشتن دوست جنس مخالف خوب

 

در 25 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                          ازدواج

 

در 30 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                         داشتن پول

 

در 40 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        خوب تربیت کردن بچه ها

 

در 50 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        ثروتمند بودن

 

در 70 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                        ازدواج مجدد

 

در 80 سالگی موفقیت یعنی : 

 

                                         خیس نکردن شلوار

 

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
حکایت جشن عروسی با شکوه
.


بادا بادا مبارک بادا ايشالا مبارک بادا


در چنين روز خجسته و ميمون و شامپانزه اي همه دارن خودشونو هلاک مي کنن ، مادر زن و مادر شوهر که معلوم الحال هستند ،هر دو تو فکر اينن که چه جوري پوز همديگرو بزنن و بين فک و فاميل همديگرو ضايع کنن .

 پدر زن و پدر شوهر هم که آخر مرام ، اِند رفاقت ، تيريپ صفا ، مشغول لاف زدن در مورد کسب و کارشونن . گاهي اين ميزنه پشت اون و اون تو دلش مي گه : مرتيکه الاغ ... و گاهي اون مي زنه رو شونه اين و اين تو دلش مي گه : مرتيکه يابو ......

عروس و داماد عاشقانه زل زدن تو چشم هم و دست همديگرو محکم گرفتند و بين جمعيت که دارن خودشونو هلاک مي کنن ، آروم آروم تکون مي خورن ( انگار رو ويبرن) گاهي داماد يک آه حسرت بار مي کشه و عروس از خجالت مثل لبو مي شه و گاهي عروس چشماشو خمار مي کنه و داماد قلبش تاپ تاپ مي کنه و مي افته کف پاش .خواننده محترم مجلس هم که افتاده سر زبونش که عروس دومادو ببوس یا لا ، یالا ، یالا ، یالا ، و تا عروس هم با خجالت این کارو نکونه دست بردار نیست .

خاله شهين و عمه مهين و زن دايي پري و زن عمو زري و اره و اوره و شمسي کوره ، دارن در مورد آخرين مد لباس و کفش مخ همديگرو مي زنن و گاهي اوقات هم واسه خالي نبودن عريضه طلاهاشونو به رخ هم مي کشن ،

 عمه مهين: واي چه گرمه ، اين گردنبند الماس هم که 1 کيلو وزنشه ، گردنم داره مي شکنه ، هي به اين اسفندياری گور به گور شده مي گم انقدر واسه تولدم جواهر نگيرا ولي اين مرد حرف حاليش نيست که !!!!! و خاله شهين که حسابي لجش در اومده و حسادتش گل کرده مي گه : وا مهين جون چه جوري با اين شوهر بي سليقه سر مي کني تو ، اين که ديگه گردنبند نيست ، قلادس عزيز دلم ....


مادر بزرگ داماد که وحشتناک جو گير شده ، در حالي که پيژامشو گذاشته تو جورابش و سر تا پاشو حنا بسته ، هي مي پره وسط مهمونا تا برقصه ، هي نوه نتيجه ها مي يان مي برنش کنار و ميگن : عزيز جون اين حرکات موزون واسه قلبتون ضرر داره و هي عزيز جون مثل ذرت بو داده مي پره وسط ، تازه به همين حد که قانع نيست ، در حالي که با شدت تمام دنده عقب مي رقصه ، دستاشو مي بره به آسمون و رو به داماد مي گه : : ننه گوربونت برم من ، بعد تو اين هاگير واگير به طور ناغافل دستاشو مي زاره دوطرف صورت داماد و هي مي چرخونه اين ور مي چرخونه اون ور و شالاپ و شلوپ ، اينور تف مي ماله ، اون ور تف مي ماله ، بعد دستشو مشت مي کنه و در حالي که با تمام وجود مي کوبه تو سينه خودش به عروس خانم مي گه : ننه کِرمت خوابيد؟ بيا اينم شاخ شمشادمون که دو دستي داديمش به تو !!! کوفتت بشه! از بچت بکشي الهي!!! و يه چشم غره مشتي هم به عروس خانم مي ره


مادر بزرگ عروس که خيلي خفن غيرتي شده و خونش به جوش اومده ، يه هزار تومني از تو جورابش در مياره و مثل تارزان مي پره وسط که مثلا" شاباش بده . اول مياد سمت عروس ، عروسو مي گيره بغلش و با گريه و زاري (تيريپ گريه) وسط مهمونا داد ميزنه که : واي خدا، نون و پنير آوردن دخترمون رو بردن ، نون و پنير ارزونيتون دختر نمي ديم بهتون .


خلاصه به همت فک و فاميل زيپ دهن مامان بزرگ عروس خانم بسته مي شه . مادر بزرگ بعد از اين حرکات نمايشي و رزمايشي ، هزار تومني رو صدقه سر عروس خانم مي چرخونه و مي زاره کف دست آقا داماد بنده خدا (بيا ، هي بگو من زن مي خوام ، ببين آخر و عاقبتت اينجوري مي شه بنده خدا ، از من گفتن بود ، نگي نگفتي ها!!!) داماد هم که جا خورده و پيش رفيقاش و فک و فاميلاش ضايع شده ، واسه اينکه کم نياره و مردونگي به خرج بده ، خم مي شه و دست مادر بزرگ عروس خانم رو مي بوسه . مادر بزرگ هم که احساساتش به جوش اومده در حالي که همچنان گريه مي کنه مي گه :


ننه جون، دخترمثل دسته گلمون رو سپرديم به دست تو ، جون تو و جون اون ، واي به حال خودت و جد و آبادته اگه يه مو از سر دخترکمون کم بشه ..... و اين بار نيز فک و فاميل با تلاش بي وقفه و با هزار بدبختي مادر بزرگ رو از صحنه خارج ميکنن و مي برن مي شوننش رو صندليش...

 
تو اين هاگير واگير پدر داماد دنبال برادر داماد (پسر کوچيکش) مي گرده ولي پيداش نمي کنه ، اين ور و مي گرده ، اون ورو مي گرده ، ولي نه خبري از برادر کوچيکه نيست که نيست، پدر داماد ديگه به ذهنش نمي رسه که بره ته باغ و تو گلخونه رو بگرده . بعد از نيم ساعت سر و کله داداش کوچيکه در حالي که کبکش خروس مي خونه پيدا مي شه . صورتش يه خورده قرمزه ، به به به عجب رژلب خوش رنگي بوده لامصب !!! (يادم باشه شمارشو بپرسم از خانم)


خواهر عروس بيچاره ديگه خل شده ، تا حالا انقدر پسر خوش تيپ و با حال يه جا نديده بود ، انقدر به اين پسر به اون پسر زل زده ، چشاش مثل وزغ ورقلمبيده و زده بيرون و بگي نگي يه کوچولو هم قرمز شده . گاهي مي ره تو نخ اين پسره و گاهي به اون يکي راه مي ده . الهي بميرم براش که انقدر سر در گمه !!!


خلاصه ، همه ول معطلن. موقع شام شده ديگه .

عروس و داماد بايد برن سر ميز واسه فيلمبرداري . دست همديگرو گرفتن و خرامان خرامان در حالي که توي يه عالم ديگه هستن مي رن سر ميز . فيلمبردار هم مچلشون مي کنه ...... – از اين ور بياييد...... بشقاب برداريد.....اه نه بابا 1 قاشق بستونه ..... چه خبره 2 تا نوشابه برداشتيد ، يکي کافيه .... حالا از اين ور .... حالا بچرخيد ... نه نشد ، دوباره از اول ... آقا داماد يه قاشق غذا بزار دهن عروس خانم .... عروس خانم لطفا" به جهت حفظ منافع ملي ميهني بانوان ، آبروداري کن و دهنتو کمتر باز کن .... آهان ... حالا شد.... خلاصه عروس داماد تمام امواتشون مي ياد جلوي چشمشون تا يه لقمه شام بخورن . بعد نوبت مهمونا مي شه !!!!

 همونايي که تا 2 دقيقه پيش اِند کلاس بودن و واسه هم کري مي خوندن و پوز همديگرو مي زدن ، تا مي گن بفرمائيد شام ، مثل قوم تاتار حمله مي کنن . مثل نديد بديدا مي ريزن سر ديس غذا ها ، يکي از هولش برنج مي کشه و تالاپ يه قلمبه ژله مي ريزه روش ، 
يکي ديگه نمي دونه چيکار کنه و چي برداره ، سالاد و با ظرفش مياره سر ميز خودش و ...... ديگه تا تهش معلومه ديگه...
بعد که همه به حد مرگ و اندازه 2 روزشون خوردند و شام تموم شد ،خواننده که شوخيش گرفته يهو بي مقدمه مي گه : خوشگلا بايد برقصن، خوشگلا بايد برقصن !!! آقا جمعيته که هجوم مياره وسط (عجب اعتماد به نفسي ، خوش به حالشون ) دِ برقص . خلاصه ديگه ساعت 2 نصفه شب شده ، صاحب عروسي به گهّ خوردن افتاده که بريد خونتون بابا ، جون مادرتون بريد ديگه ، هزار تا کار داريم . ولي نه همه تازه گرم شدن .

ساعت 3.30 بامداد يهو يه نفر از بيرون مثل شصت تير مي پره وسط مجلس و داد مي زنه : کميته ، کميته ، واي واي واي حالا ديدنيه ،

همه دنبال سوراخ موش مي گردن ، معلوم نيست کدوم شير پاک خورده اي زنگ زده 110. برادران غيور نيروي انتظامي، با هيبت فراوان وارد مجلس مي شن . آقا ، کراواته که ريخته زمين ، روميزيه که سر خانم هاست. 
برادران نيروي انتظامي در کمال ادب و تواضع از مهمانان عزيز در خواست مي کنن که مثل بچه آدم و با زبون خوش و با پاي خودشون ، تشريف بيارن و سوار ميني بوس بشن . رو ميني بوس نوشته :
مبداء : عروسي............ ..... مقصد : کلانتري ............ .. " در بستي"


ديگه آخرشم که مي تونيد حدس بزنيد ، مي رن پاسگاه به صرف کله پاچه و يه استراحت کوتاه و ........
  
امیدوارم مجلس عروسی شما  به باشکوهی هر چه تمام تر برگزار بشه...!!!

.

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »


 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
تکامل
وقتی یک پسر بچه ۱۴ ساله بودم ٬

 

آنقدر پدرم نادان بود که من وجود او را به سختی تحمل می کردم....

 

ولی وقتی ۲۱ ساله شدم از این که طی ۷ سال اینقدر با معلومات شده ٬

 

حیرت زده شدم.

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
هواپیمایی جمهوری اسلامی


Iran End Air

۱. به اطلاع هموطنان عزيز مي‌رساند از آنجا كه اكثر پروازها در كشور با خير و خوشي به سقوط منتهي مي‌شود، شركت ابن‌الوقت و شركا براي جلوگيري از خسارات احتمالي به شهروندان اقدام به وارد نمودن تعداد محدودي ضدهوايي و موشك‌هاي سام‌هفت نموده تا شهروندان محترم آن را در پشت‌بام خود نصب و به محض نزديك شدن هواپيما به اطراف محل مسكوني از سقوط آن به روي منزل خود جلوگيري نمايند. لطفاً جهت ثبت‌نام با شماره‌هاي ما تماس بگيريد.

 

 

۲. آ«كافورگشتآ» به مناسبت سال نو برگزار مي‌كند: تور بزرگ سياحتي ايران‌گردي... با تورهاي ما براي هميشه جاودانه شويد. بليت رفت بدون برگشت با قيمت استثنائي... ترانسفر و اقامت در هتل ده ستاره بهشت زهرا بعد از پرواز... صبحانه، نهار، شام در جوار ملكوتي ملك‌الموت .
? مسافرين محترم شركت خدمات هوائي آ«پرواز آخرتآ» مي‌توانند اشياء زير را به عنوان بار دستي مجاناً حمل نمايند: يك دست كفن، كمي كافور و يك پلاك نسوز... در صورتي كه تابوت نسوز همراه آورده‌ايد برچسب مخصوص جامه‌دان را روي آن الصاق فرماييد . 
۳. ميان‌بُر
- اين كفن چيه پوشيدي برادر؟
- مي‌خوام برم لبنان تو جنبش استشهاديون شركت كنم .
- خدا خيرت بده ولي نمي‌خواد اين همه راه بري. الان زنگ مي‌زنم آژانس يه بليت هواپيماي پرواز داخلي برات رزرو مي‌كنم

 

 

۴. مسافرين محترم پرواز شماره 777 لطفاً با در دست داشتن كارت پرواز و وصيت‌نامه و پوشيدن كفن به سالن پرواز مراجعه فرمايند. 
۵. امروز در فرهنگستان زبان فارسي، بحث تندي در مورد جايگزيني واژه‌ي آ«سقوط‌گاهآ» به جاي آ«فرودگاهآ» اتفاق افتاد. برخي از استادان عقيده داشتند سقوط‌گاه به محل سقوط بيشتر مي‌خورد تا فرودگاه و بهتر است چون در فرودگاه‌ها ديگر فرودي انجام نمي‌شود و هواپيماها ديگر برنمي‌گردند، واژه‌ي كشتارگاه يا قتلگاه يا قربانگاه به كار برده شود. يكي هم واژه‌ي آ«هواپسانهآ» يا آ«هوانمانهآ» را پيشنهاد داد. يكي از استادان لوس و متعصب هم پيشنهاد كرد كه از واژه‌ي افريشته‌ گشتوراسپ‌گاه استفاده شود .
۶. اكنون كه به حول و قوه‌ي الهي از ديار فاني عازم ديار باقي با پرواز تهران شيراز هستم وصيت‌نامه‌ي خود را به بليت پرواز مربوطه الصاق و از خانواده و دوستان و آشنايان حلاليت مي‌طلبم .

 

۷. انا لله و انا اليه راجعون، خدايا با نام تو آغاز مي‌كنيم و با نام تو سفر آخرمان را به پايان مي‌بريم. مسافرين محترم پرواز 777 من خلبان يكم جان‌سيرنژاد از طرف خودم و شركت خدمات هواييIran End Air و خدمه هواپيما پرواز آخر خوشي را برايتان آرزومندم.
دماي فعلي در خارج هواپيما 15 درجه هست و ما پيشاپيش كولرها را روشن كرده تا دما به چند درجه سانتيگراد زير صفر برسد و از فريز شدن خود قبل از مرگ لذت ببريد .
در صورت بروز هر گونه اتفاق ناگهاني و نقص در پرواز مسافرين محترم مي‌توانند از دو در عقب و دو در جلو و از ارتفاع بالا خودشان را با ملاج به پايين بيندازند. در بالاي سر شما ماسك‌هايي حاوي گاز كشنده سيانور تعبيه شده كه در صورت سالم ماندن هواپيما پس از سقوط مي‌توانيد از آنها استفاده نماييد. در صندلي جلو شما راهنمايي شامل دعاي شب اول قبر و انواع ادعيه تعبيه شده است. لطفاً صندلي را به حالت كاملاً افقي درآورده و اشهد آخرتان را بخوانيد .

 
۸. از نوار مكالمات جعبه سياه يك هواپيما :
- از پرواز 777 به برج مراقبت... با سلام، رمز امروزمون چيه؟
- يا جرجيس !
- يا جرجيس!؟؟ جرجيس هم شد پيغمبر؟ يا حسيني چيزي ...
- تموم شد كاپيتان. همه‌ي رمزامون و اسامي ائمه و پيامبران و فرشتگان رو تو سقوطاي قبلي مصرف كرديم فقط يه ياجرجيس مونده و ياعزرائيل، هر كدومو طالبي مصرف كن .
- بسيار خوب خداحافظ.... ياااااااااااااااااااااجرجييييييييييييس ....
بوووووووووووووم ...!

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
موفقیت

 

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نميرسيد.


از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر چنان گريه اي كردم كه فهميد جواب هاي،، هوي

 است.


هيچ وقت نگذاشتم هيچ چيز شكستم بدهد، پي در پي شير ميخوردم و به درد دلم توجه

 نمي كردم!


اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم سن و سالهاي خودم بلند تر بودم و همه ازم حساب

 مي بردند.


هيچ وقت درس نخوندم، هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي خورد. هر صفحه اي

 

 از كتاب را كه باز ميگردم جواب سوالي بود كه معلمم از من مي پرسيد.


اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم، معلمم كه من را نابغه مي دانست منو

 فرستاد المپياد رياضي!!!


تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم شده بود ويكي از ورقه هاي بي اسم بود منم گفتم

 اسممو يادم رفت بنويسم!


بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته

 عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين بر مي داشتم، يهو جلوم سبز ميشد و از اين كه گمشده اش را پيدا كرده بودم حسابي تشكر ميكرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي اش شده، تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!


يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام گل برده بودم يكي از بچه ها دسته گلم رو از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره! خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما و الان هم استاد شمام! كسي سوالي نداره؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
 

در عین حال که ذات ما و اشیاء موجود در عالم مساوی با موجود بودن نیست و ممکن بود که نباشیم ٬ این واقعیت را نمی توانیم انکار کنیم که اکنون هستیم.

 

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه
دوست خوب

دوست خوب سخت بدست می آید و سخت از دست میره ؛

 

ولی هرگز فراموش نمی شه. . .

 

دوست خوب مثل ستاره می مونه ،

 

 تو همیشه اونو نمی بینی اما میدونی که همیشه هست حتی وقتی خوابی..

 

آدمهای زیادی تو زندگیت میان و میرن ؛

 

اما دوست خوب جاش همیشه تو قلبت می مونه.

 

 

 

 

 

متعلق به موضوع « افکار خوشمزه »

Link نوشته شده توسط هابیل| | موضوع: ◄افکار خوشمزه